مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود

آلفرد نوبل
زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.
آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد : “آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد !” آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامهاش را آورد. جملههای بسیاری را خط زد و اصلاح کرد .
پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزهای برای صلح و پیشرفتهای صلح آمیز شود
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزههای فیزیک و شیمی نوبل و …
میشناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد .
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!
خدا را شكر كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.
خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.
خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم بوده ام.
خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.
خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.
خدا را شكر كه جاي براي پارك نمودن پيدا كردم.اين يعني اتومبيلي براي سوار شدن دارم .
خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.
خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيد دارم.
خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.
خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.
خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم.
اين يعني من هنوز زنده ام.
My mom only had one eye. I hated
her... she was such an
embarrassment.
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون
متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت
من بود
She cooked for students & teachers
to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای
معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
There was this one day during
elementary school where my mom came
to say hello to me.
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به
من سلام كنه و منو با خود به خونه
ببره
I was so embarrassed. How could she
do this to me?
خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور
تونست این كار رو بامن بكنه ؟
I ignored her, threw her a hateful
look and ran out.
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر
بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور
شدم
The next day at school one of my
classmates said, "EEEE, your mom
only has one eye!"
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره
كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك
چشم داره
I wanted to bury myself. I also
wanted my mom to just disappear.
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و
گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و
منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور
میشد...
So I confronted her that day and
said, " If you're only gonna make me
a laughing stock, why don't you just
die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای
منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟
My mom did not respond...
اون هیچ جوابی نداد....
I didn't even stop to think for a
second about what I had said,
because I was full of anger.
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم
فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
I was oblivious to her feelings.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
I wanted out of that house, and have
nothing to do with her.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه
هیچ كاری با اون نداشته باشم
So I studied real hard, got a chance
to go to Singapore to study.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه
تحصیل به سنگاپور برم
Then, I got married. I bought a
house of my own. I had kids of my
own.
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه
خریدم ، زن و بچه و زندگی...
I was happy with my life, my kids
and the comforts
از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم
خوشحال بودم
Then one day, my mother came to
visit me.
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن
من
She hadn't seen me in years and she
didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور
نوه ها شو
When she stood by the door, my
children laughed at her, and I
yelled at her for coming over
uninvited.
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون
خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا
خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ،
اونم بی خبر
I screamed at her, "How dare you
come to my house and scare my
children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"
سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای
به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم
شو از اینجا! همین حالا
And to this, my mother quietly
answered, "Oh, I'm so sorry. I may
have gotten the wrong address," and
she disappeared out of sight.
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی
معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی
اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر
ناپدید شد .
One day, a letter regarding a school
reunion came to my house in
Singapore .
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من
درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید
دیدار دانش آموزان مدرسه
So I lied to my wife that I was
going on a business trip.
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به
یك سفر كاری میرم .
After the reunion, I went to the old
shack just out of curiosity.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه
قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی
كنجكاوی .
My neighbors said that she is died.
همسایه ها گفتن كه اون مرده
I did not shed a single tear.
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
They handed me a letter that she had
wanted me to have.
اونا یك نامه به من دادند كه اون
ازشون خواسته بود كه به من بدن
"My dearest son, I think of you all
the time. I'm sorry that I came to
Singapore and scared your children.
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر
تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو
سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
I was so glad when I heard you were
coming for the reunion.
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی
اینجا
But I may not be able to even get
out of bed to see you.
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم
كه بیام تورو ببینم
I'm sorry that I was a constant
embarrassment to you when you were
growing up.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم
باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟
فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟
بلور
اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید
وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..
دیگر
بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،
خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل
بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست
نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟
مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های
کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن
فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب
میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...
کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.
|
|
||
|
پدر و پسري مشغول قدم زدن در كوه بودند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و ناخودآگاه فرياد کشید: آآآی ی ی !! | ||
|
|
||
|
یک ناخدای تحصیلکرده و یک خدمه پیر بیسواد در یک
کشتی با هم کار میکردند. پیرمرد هر شب به کابین ناخدا میرفت و به حرفهای
او گوش میداد. یک روز ناخدا از پیرمرد پرسید: آیا درس زمین شناسی خوانده
است؟ پیرمرد پاسخ داد: نه. ناخدا گفت: پس تو یک چهارم عمر خود را از دست
دادهای. پیرمرد خداحافظی کرد و در حالی که به اتاق خود میرفت با خودش به
این فکر میکرد که ناخدا فرد تحصیلکردهایست و حتماً چیزی که در مورد آن
صحبت میکند واقعیست. پس من یک چهارم عمرم را از دست دادهام. | ||
شان افراد در گرفتن مقام نیست، بلکه در استحقاق آنها در بدست آوردن آن مقام خلاصه می شود.( ارسطو )
کسی که دارای دانش و هنر باشد دارای مذهب نیز خواهد بود و کسی که هیچکدام از این دو را ندارد بگذارید مذهب داشته باشد. (گوته)
براي پيشرفت و پيروزي سه چيز لازم است اول پشتكار دوم پشتكار، سوم پشتكار). لردآديبوري)
تو از جسم و فکر تشکیل شده ای. قوانین مربوط به جسم وضع میشوند، اجرا می شوند، پایان می پذیرند، اما فکر ما مرز نمی شناسد.( وین دایر)
بسیاری از چیزهای را که می خواهیم داشته باشیم می توانیم با نشاندادن توانمندی خویش به آسانی بدست آوریم .( ارد بزرگ)
مردم پست و دون همانند سراب مانند كه چون كمي به آنان نزديك شوي به زودي پستي و ناچيزي خود را بر تو آشكار سازند. (گوته)
جایی که شمشیر است آرامش نیست . (اُرد بزرگ)
هرگز نمی توانیم صفت خوبی را در دیگران بشناسیم مگر اینکه از آن بویی برده باشیم) . چینگ)
دانايان با عمل زندگي مي كنند , نه با انديشه عمل . (کارلوس کاستاندا)
آرزومند آن مباش که چیزی غیر از آنچه هستی باشی، بکوش که کمال آنچه هستی باشی .( دی سلز)
اگر به دنبال موفقيت نرويد خودش به دنبال شما نخواهد آمد . (مارو اكلينز)
يک اراده قوي بر هر سد و مانعي هر قدر هم قوي ، حتي بر زمان نيز غلبه مي کند. (بالزاک)
کمی عقل سلیم، اندکی اغماض و قدری خوش خلقی داشته باشید،آن وقت خواهید دید در این دنیا چقدر آسوده و خوشبخت اید.( سامرست موام)
يك انسان خردمند فرصتها و شانس ها را مي سازد , نه اينكه در انتظار آنها بنشيند) . فرانسيس بيكن)
شجاعت داشته باش تا با حقيقت رو به رو شوي .( استون)
جهان براي هر كس فقط يك بار است قدر اين يك بار را بدانيد. )ولتر)
هر كسي مي تواند بزرگ باشد... زيرا هر كسي استحقاق ان را دارد كه در خدمت همنوع خود باشد.براي خدمت نياز به داشتن
مدرك دانشگاهي نيست، نياز به تطابق فعل و فاعل نيست، فقط نياز به يك قلب مملو از بخشش است. روحي كه از عشق زاده مي شود
.انهايي كه انجام كاري را غير ممكن مي دانند نبايد مانع انجام ان كار توسط ديگران شوند. ) مارتين لوتركينگ)
آن عده از انسانها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند. ( پتي هنسن)
ما با آزادی بخشیدن به بردگان، آزادی آزادان را نیز تضمین می نماییم(آبراهام لینکلن،)
افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را به گونه ای متفاوت انجام می دهند. (وین دایر(
هیچ کس نمی تواند از حدودی که برای خویش تعیین نموده، جلوتر رود، هر که طالب بزرگی است نباید خود را کوچک بشمارد.( اورایزن اسوت ماردن(
پیران می توانند بس زنده تر از جوانان باشند، چون بس بیشتر تجربه کرده اند.( جبران خلیل جبران،)
در اين دنيايی كه از نفرت سرشار است، راه رفتن بر روی لبه تيز عدم خشونت آسان نيست و آن یعنی در واقع به خود اجازه ندهيد كه به هيچ كس تجاوز كنيد، فكر ناپسندی را در ذهن خود راه ندهيد، حتی درباره كسی كه خودش را دشمن شما بداند.( مهاتما گاندی)
اندوه فرزند ترس است و شباهت زیادی به پدرش دارد، با خانواده ترس همانطور رفتار کنید که با حشرات مضر، و برای اینکه امکان رشد به آنها ندهید، پیش از همه بزرگتر ها را از میان بردارید(آتکینسون)
هر ترازويی دو کفه دارد. اگر می خواهيد کفه طرف مقابلتان سنگين باشد، ابتدا بايد کفه طرف خودتان را سنگين کنيد.
وقتي اينهمه اشتباهات جديد وجود دارد كه مي توان مرتكب شد ، چرا بايد همان قديمي ها را تكرار كرد.(برتراند راس )
تخیل همه چیز است. تخیل پیش در آمدی از جاذبه های آینده ی زندگی است.(آلبرت انیشتین)
هركس بايد روزانه يک آواز بشنود ، يک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقی بزند .(گوته)
شما همانگونه و با همان معیارهایی محاکمه می شوید که دیگران را محاکمه می کنید
فقط یک راه برای مواجه شدن با یک مشکل وجود دارد ؛ حمله مستقیم به آن.
مرد احمق همواره می پندارد که برتر از دیگران است.
پیروزی و شکست بخشی از زندگی هر کسی است
هرگز به عادت اجازه مده که بر حرکاتت فرمانروایی کند
همیشه فکر کن توی دنیای شیشه ای زندگی میکنی، پس مراقب باش به طرف کسی سنگ نزنی، چون اول دنیای خودتو میشکنی
|
|
|
|
|
| ||
اگر گردش زمين دور خورشيد، آغازگر سال شمسى است واگر تكاپوى ماه بر گرد زمين، نويد بخش سال قمرى؛ حركت سالك عاشق در رمضان المبارك در مدار توحيد، طلايه دار سال معنوى است و پيروزى قلب سليم بر شهوت بدخيم، نوروز آن.
رضاى آل محمد عليهمالسلام را سخنى شنيدنى است:
«اِنَّما جُعِلَ يَوْمُ الْفِطْرِ الْعيدَ لِيَكُونَ لِلْمُسْلِمينَ مُجْتَمَعا يَجْتَمِعُونَ فيهِ وَ يُبْرِزُونَ لِلّهِ عَزَّ وَجَلَّ فَيُمَجِّدُونَهُ عَلى ما مَنَّ عَلَيْهِمْ فَيَكُونُ يَوْمَ عيدٍ وَ يَوْمَ اِجْتِماعٍ وَ يَوْمَ فِطْرٍ وَ يَوْمَ زَكاةٍ وَ يَوْمَ رَغْبَةٍ وَ يَوْمَ تَضَرُّعٍ. وَ لأَِنَّهُ اَوَّلُ يَوْمٍ مِنَ السَّنَةِ يَحِلُّ فيهِ الاَْكْلُ وَالشُّرْبُ لاَِنَّ اَوَّلَ شُهُورِ السَّنَةِ عِنْدَ اَهْلِ الْحَقِّ شَهْرُ رَمَضانَ فَأَحَبَّ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ اَنْ يَكْونَ لَهُمْ فى ذلِكَ مَجْمَعٌ يَحْمِدُونَهُ فيهِ وَ يُقَدِّسُونَهُ؛(1) همانا روز فطر، عيد قرار داده شده تا براى مسلمانان روز اجتماعى باشد كه در آن روز گرد هم آيند و [عشق و محبت خود] به خداوند را ابراز كنند و به خاطر منّتى كه بر آنان نهاده است، او را ستايش كنند، پس روز عيد و روز گردهمآيى و روز افطار، روز زكات، روز گرايش به يكديگر و روز تضرّع [به پيشگاه حق تعالى] است، [و نيز روز فطر، روز عيد قرار داده شده] به دليل آنكه روز فطر اولين روز سال است كه خوردن و آشاميدن در آن جايز شمرده شده است، چرا كه نزد اهل حق اولين ماه سال، ماه رمضان است و خداوند دوست دارد در روز عيد فطر، مسلمانان اجتماع كنند و با يكديگر به ستايش و تقديس او بپردازند.»
در صبحدم اين عيد آسمانى است كه هاتفى ملكوتى، پيروزمندان ميدان جهاد اكبر را به دريافت پاداششان فرا مىخواند، پاداشى فراتر از پاداشهاى خاكى و غيرقابل مقايسه با هداياى پادشاهان زمينى.
امام باقر عليهالسلام ازپيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت كردند: «اِذا كانَ أَوَّلُ يَوْمٍ مِنْ شَوّال نادى مُنادٍ: اَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ أَغْدُوا اِلى جَوائِزِكُمْ. ثُمَّ يا جابِرُ جَوائِزُ اللّهِ لَيْسَتْ كَجَوائِزِ هؤُلاءِ الْمُلُوكِ. ثُمَّ قالَ: هُوَ يَوْمُ الْجَوائِزِ؛(2) هنگاهى كه روز اول ماه شوال فرا مىرسد، منادى ندا مىدهد: هان اى مؤمنان! براى دريافت جوايزتان صبح زود بشتابيد. اى جابر، جوايز خداوند همانند جوايز پادشاهان نيست. سپس فرمود: روز اول شوال، روز جوايز است.»
فاتحان و مدالآوران جهاد اكبر را شايسته نيست كه از پس اين پيروزى بزرگ، در گرداب معصيت و نافرمانى در غلطند و ديگر بار اسير نفس فرومايه شوند و عزت خدايى را با ذلّت شيطانى معاوضه كنند. اميرمؤمنان على عليهالسلام در خطبههاى عيد فطر، مردم را به دورى از معصيت در ابعاد مختلف فردى، اجتماعى، اقتصادى، و... دعوت مىفرمايد.
امام على عليهالسلام در عيد فطر خطبه خواند تا آنجا كه فرمود: «اَطيعُوا اللّهَ فيما نَهاكُمْ عَنْهُ مِنْ قَذْفِ الْمُحْصَنَةِ وَ اِتْيانِ الْفاحِشَةِ وَ شُرْبِ الْخَمْرِ وَ بَخْسِ الْمِكْيالِ وَ شَهادَةِ الزُّوْرِ وَ الْفِرارِ مِنَ الزَّحْفِ؛(3) فرمان خداوند را در خوددارى از كارهايى كه شما را از آن برحذر داشته است، عمل كنيد [كه از آن جمله است:] نسبت ناروا به زنان عفيف، شهوترانى حرام، شراب خوارى، كمفروشى، شهادت ناحق و فرار از جهاد.»
از همين رو است كه پاكان و سالكان را در تعظيم اين عيد عظيم آدابى است و در تحكيم شعائر آن احكامى. در اين مختصر به برخى از آداب اين عيد سعيد اشاره مىشود.
امام صادق عليهالسلام به نقل از پدر بزرگوارش فرمود:
«كانَ عَلِىُّ ابْنُ الْحُسَيْنِ عليهماالسلام يُحْيى لَيْلَةَ عَيْدِ الْفِطْرِ بِالصَّلاةِ حَتّى يُصْبِحَ وَ يَبيتُ لَيْلَةَ الْفِطْرِ فِى الْمَسْجِدِ؛(4) امام سجاد عليهالسلام ، شب عيد فطر را با نماز به صبح مىآورد و در مسجد به شب زندهدارى مىپرداخت.»
سيد ابن طاووس در اقبال الاعمال از جمله آداب شب عيد فطر را، زيارت امام حسين عليهالسلام معرفى مىكند.
از جمله آداب شب و روز عيد فطر، غسل است. وقت غسل شب عيد، از اول مغرب تا اذان صبح است؛ گرچه انجام آن در ابتداى شب بهتر است. و وقت غسل روز عيد، از اذان صبح تا غروب آفتاب است؛ گرچه بهتر است آن را پيش از نماز عيد به جا آورد و اگر از ظهر تا غروب بجا آورد، احتياط واجب آن است كه به قصد رجاء انجام دهد.(5)
همچنان كه تمام بودن نماز به صلوات بر پيامبر و آل اوست و بدون صلوات نماز ناتمام است، تمام بودن روزه نيز به پرداخت زكات فطره است.
قال ابوعبداللّه عليهالسلام : «اِنَّ مِنْ تَمامِ الصَّوْمِ اِعْطاءُ الزَّكاةِ ـ يَعْنِى الْفِطْرَةَ ـ كَما اَنَّ الصَّلاةَ عَلَى النَّبِىِّ صلىاللهعليهوآله تَمامُ الصَّلاةِ، لاَِنَّهُ مَنْ صامَ وَ لَمْ يُوَدِّ الزَّكاةَ فَلا صَوْمَ لَهُ اِذا تَرَكَها مُتَعَمِّدا؛(6) امام صادق عليهالسلام فرمودند: از جمله كارهايى كه موجب كامل شدن روزه است، پرداخت زكات فطره است، همچنان كه صلوات بر پيامبر صلىاللهعليهوآله ، موجب كامل شدن نماز مىشود. اگر كسى روزه بدارد ولى زكات فطره را از روى عمد پرداخت نكند، در واقع روزه نداشته است [و روزهاش مقبول نيست.]»
زكات فطره، علاوه بر آنكه باعث تمام بودن روزه است، نقصان زكات مال را نيز جبران مىكند.
امام على عليهالسلام فرمود: «مَنْ اَدّى زَكاةَ الْفِطْرَةِ اَتَمَّ اللّهُ بِها ما نَقَصَ مِنْ زَكاةِ مالِهِ؛(7) كسى كه زكات فطره پرداخت كند، خداوند به وسيله آن، نقصان در [پرداخت] زكات مالش را جبران مىكند.»
به پاس امداد الهى و يارى رساندن او در پيروزى بر ديو نفس و برخوردارى از نعمت هدايت و سرمايه معنويت، بايد ولى نعمت را بزرگ داشت و او را تكبير گفت.
بعد از نماز مغرب و عشاى شب عيد، پس از نماز صبح و ظهر و عصر روز عيد و نيز پس از نماز عيد فطر مستحب است چنين تكبير بگويند: «اللّه اكبر، اللّه اكبر، لا اله الا اللّه واللّه اكبر، اللّه اكبر وللّه الحمد، اللّه اكبر على ما هدانا.»(8)
در برخى روايات توصيه شده است كه تا سه روز پس از عيد فطر، از روزه گرفتن خوددارى شود.
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا صِيامَ بَعْدَ الاَْضْحى ثَلاثَةَ اَيّامٍ وَلا بَعْدَ الْفِطْرِ ثَلاثَةَ اَيّامٍ اِنَّها اَيّامُ اَكْلٍ وَ شُرْبٍ؛(9) تا سه روز پس از عيد قربان و عيد فطر، روزه داشتن روا نيست. اين روزها، روزهاى خوردن و آشاميدن است.»
1. شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج1، ص522.
2. يعقوب كلينى، كافى، ج4، ص168.
3. حر عاملى، وسائل الشيعه (آل البيت)، ج15، ص344.
4. حر عاملى، وسائل الشيعه، (آل البيت)، ج8، ص87.
5. رساله امام خمينى رحمهالله ، مسئله 644.
6. سيد ابن طاووس، اقبال الاعمال، ج1، ص466؛ شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج2، ص119.
7. شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج2، ص119.
8. رساله امام خمينى رحمهالله ، مسئله 1526.
9. حر عاملى، وسايل الشيعه، (آل البيت)، ج10، ص519.
داستان کوتاه صادقانه » اولین نیستیم ..!! اما بهترینیم ... « مجله الکترونیک بهار بیست
با سلام ,
خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم
خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم
خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت
خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم
و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم
ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم
یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است
یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ
دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده
یک کمد که همه چیزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم
خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید
ما چیز زیادی نمی خواهیم
خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه
خیلی چیز بدیست
خداجان
, ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم
اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد ,
اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید ,
ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان
الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,
چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند
خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید
اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود
خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان
الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم
خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم
خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند
تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است
خوش به حالش
خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود
چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح
خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است
خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود
ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند
راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,
یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند ,
حتما خوشمزه هم هست , نه ؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد
بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد ,
خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند ,
راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام
همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید ,
خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است
ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم
ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد
ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی
خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم
ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم
خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم
تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم
من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم
تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها ,
شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم
خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده
صبر کن ...
آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم ,
خدا جان جوابم را بده ,
فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,
چون ما زبانمان خوب نیست هنوز
آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید
هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید
حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند ,
آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است
اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید
خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد
خداجان مهربان ,
اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد
دست مهربانتان را از دور می بوسم
راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت
باز هم دست و پایتان را می بوسم
منتظر جواب و کلیه می مانم
دستتان درد نکند
بنده کوچک شما , مجید
...
خواست دکمه سند را بزند
دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت
یهو کامپیوتر خاموش شد
خشکش زد
- اااااا
صدایی از پشت سرش گفت :
- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا
اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد
دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش
بلند شد
پول رو داد و از کافی نت زد بیرون
توی راه خودشو دلداری می داد
- دوهفته دیگه باز میام ...
- باز میام ...
![]() |
با آرزوی قبولی
طاعات وعبادات شما، عیدسعید فطر
را به شما تبریک عرض می نمایم.
|
ماهی که گذشت ماکهنه ترشدیم وبه دریای مواج مرگ نزدیک تر
بیایید محاسبه کنیم
چقدر اندوخته ایم
وچقدرازکف داده ایم.
رمضان ۸۷
|
|
|
سلام دوست شاعروباحساسم. مادرم که مرد گلهای چادرنمازش رابه من سپردند عمریست
چشم من
|
شمع فرشته
تصاوير مرتبط با مطلب 1
تصاوير مرتبط با مطلب 2
گنجشكي محزون با خداي خود شكوه كرد كه :
پروردگارا
صبحگاهان طوفاني فرستادي كه آشيانم را به زير افكند. من با تو چه كرده
بودم و كدام گوشه سلطنتت را تنگ كرده بودم كه مستوجب چنين عقوبتي شدم ؟
خداي فرمود:
ماري
بزرگ در كمين تو و جوجه هايت بود در حاليكه تو در خواب خوش بودي . بادي در
راه بود فرستادمش تا لانه ات را به آرامي واژگون كند تا از نيستي برهي
! «چه بسا چيزي را خوش نداشته باشيد حال آنكه خير شما در آن است»
بقره آيه ۲۱۶

|
|
||
|
õهمه در فکرند که بشریت را اصلاح کنند ولی کسی در فکر آن نیست که خود را عوض کند. ﴿﴿﴿ لئون تولستوی ﴾﴾﴾ õگروه های بزرگ مردم ساده تر از گروه های کوچک، قربانی دروغ های بزرگ می شوند ﴿﴿﴿ لئون تولستوی ﴾﴾﴾ õدر بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر ميكنند به اندازه كافي عاقلند. ((رنه دکارت)) õوقتی انسان دوست واقعی دارد که خود نیز دوست واقعی باشد ((امرسون)) õکسیکه حفظ جان را مقدم بر آزادی بداند، لياقت آزادی را ندارد. ((بنجامین فرانکلین)) õخداوند آزادی را آفريد و بشر بندگی را. ((اندره شینه)) õوقتی نهال آزادی ريشه گرفت به سرعت رشد ونمو میکند ((جورج واشنگتن)) õنخستين نشانه فساد ترک صداقت است. ((ميشل دو مونتی)) õبالاتر از همه چيز ايناستکه با خودمان صادق باشيم. ((ويليام شکسپير)) õبزرگترين درس زندگی اين استکه گاهی احمقها هم درست میگويند. ((چرچیل)) õدر جهان تنها دو گروه از مردم هستند که هرگز تغيير نمیيابند؛ برترين خردمندان و پستترين بیخردان. ((کنفسیوس)) õآنقدر شکست میخورم تا راه شکست دادن را بياموزم. ((پطر کبیر)) õپيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آن است که بعداز هر زمين خوردنی برخيزی. ((مهاتما گاندی))
õانسان برای پيروزی آفريده شده است، او را ميتوان نابود کرد ولی نمي توان شکست داد. ((ارنست همینگوی))
õپيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنستکه بعداز هر زمين خوردنی برخيزی. ((گاندی)) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1384ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط سرور
|
آرشیو نظرات
|
||
|
|
|
|
|
ß«عشق» تمرين «نيايش» است و «نيايش» تمرين «سكوت». ((آنتوان سنت اگزوپری)) ßديوانگی بشر آنچنان ضروری است که ديوانه نبودن خود شکل ديگری از ديوانگی است. ((پاسکال)) ßاگر آدم خوبی با تو بدی کرد،چنان وانمود کن که نفهميدهای. او توجه خواهد کرد و مدت زيادی مديون تو خواهد بود. ((گوته)) ßاگر میدانستند تا كنون چند بار حرفهای ديگران را بد فهميدهاند، هيچكس در جمع اينهمه پر حرفی نمیكرد. ((گوته)) ßانسان هيچوقت بيشتر از آن موقع خود را گول نمیزند که خيال میکند ديگران را فريب داده است. ((لارشفکو)) ßبکوش تا عظمت در نگاهت باشد نه در آنچه مي نگری. ((آندره ژید)) ßمراقب باشيد چيزهايی را که دوست داريد بدستآوريد وگرنه ناچار خواهيد بود چيزهايی را که بدست آوردهايد دوست داشتهباشيد ((جرج برنارد شاو)) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 20 آبان1384ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط سرور
|
آرشیو نظرات
|
||
|
|
|
|
|
äشاید ثمره کلام دلنشینی راکه امروز به زبان می آوریدفردا بچشید. گاندی äنابغه در بند حدود و تعينات ديگران نيست.قانون او در وجود خود اوست يا همچون كوهي آتشفشان از درون مي خروشد و كوهپاره ها را از پيش برمياندازد و دهانهاي براي فوران خود مي سازد! فطرت وي قانون مي گذارد و كار خود را به آن مي سپارد گوته äپا فشاري در عشق ضعف ما را نشان ميدهد نه قوت مارا. لارشفکو äسخن گفتن يك نوع احتياج است ولي گوش دادن هنر است گوته äتمول و تقوي چون دو فرزند است كه كفين يك ترازو باشند يكي نمي تواند بالا رود مگر اينكه ديگري پايين برود افلاطون äعشق و عاشقي همه را شاعر پيشه مي كند افلاطون äنيكي همه چيز را مغلوب ميكند و خودش مغلوب نميشود تولستوی äآبادي يك كشوراز روي نسبت آزاديش سنجيده ميشود نه از روي حاصلخيزيش مونسکیو |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 9 آبان1384ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط سرور
|
آرشیو نظرات
|
||
|
|
||
|
|
||
|
|
||
|
|
|
|
خدایش با او صحبت کرد ....خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟» |
||
|
|
|
|
|
چه کسی کر است؟
مردى متوجه شد که گوش همسرش
سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد
ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد
دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این
که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش
سادهاى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در
فاصله ٤ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید
همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا
بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و
خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤
متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام
چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و
دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت
و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم
شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه
رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست
از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین
بار میگم: خوراک مرغ! نتیجه اخلاقى مشکل ممکن است آنطور که ما همیشه فکر
میکنیم در دیگران نباشد و شاید در خود ما باشد! |
||
|
|
|
|
|
خدایا با من حرف بزن مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید . | ||
نوشتهاند در نيشابور، مردى، درازگوش خود را گم كرد. هر چه گشت، نيافت.
دانست كه خرش را ربودهاند. از مردم پرسيد كه اكنون در نيشابور، پارساترين
مرد كيست؟ همه گفتند: «ابوالحسن.» جست و ابوالحسن را يافت. نزدش آمد و
گفت:«خر من را تو بردهاى. اكنون آن را بازده.» ابو الحسن گفت:«اى
جوانمرد! اشتباه مىكنى. من تاكنون تو را نديدهام و خر تو را نيز
نمىدانم كجا است.» مرد روستايى گفت:«خير تو بردهاى و اگر همين الان آن
را باز ندهى، بانگ بر مىآرم و مردم را عليه تو مىشورانم.» ابوالحسن
درماند و از سر درماندگى دست (به دعا) برداشت و گفت:«خدايا! مرا از دست
اين مرد روستايى نجات ده.»
ناگاه مردى از دور پيدا شد. با خود خرى را
مىآورد. مرد روستايى خر خويش را شناخت و به استقبال آن رفت. چون درازگوش
خود را بازگرفت، به ابوالحسن گفت:«اى شيخ! مرا ببخشا. من از اول مىدانستم
كه تو را حاجتى به خر من نيست و تو آن را نبردهاى. اما با خود گفتم كه من
به درگاه خدا، آبرويى ندارم تا دعا كنم و او اجابت فرمايد با خود انديشيدم
كه بايد صاحب دلى را به دعا وادارم تا به بركت دعاى او خر من پيدا شود. پس
چنان كردم تا درمانى و به دعا التجا برى. خداوند دعاى تو را اجابت كرد و
خر من پيدا شد.»
* بوشنج يا پوشنگ، نام منطقهاى است در خراسان آن روز. درگذشت وى در سال 348 ه.ق. اتفاق افتاد.
انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید و پرسید : چرا عقربی را که نیش می زند نجات میدهی؟ مرد پاسخ داد: این طبیعت
عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من اینست که عشق بورزم. چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم
فقط به این دلیل که عقرب طبیعتاً نیش میزند؟
((پاداش))

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمدو گفت: من تورا نجات می دهم برای اینکه تو روزی
کاری نیک انجام داده ای فکرکن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟
او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید امابرای آنکه او را له نکند راهش
را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت: تارعنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی.
مرد تار عنکبوت را گرفت درهمین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار
عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تامبادا تار عنکبوت پاره شود و خود
بیفتد.
ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت: تو تنها راه نجاتی را
که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی .
دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد.
مرگ همكار !
يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بودديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم. در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند اما پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است. کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد. تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد. |
||
|
|
|
|
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند.
هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد
نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.
گاهی مدتها طول میكشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. | ||
در باز !!!؟؟ پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
|
||
|
|
|
|
|
((دل شکسته))
دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.
| ||
دختر بچه گیج گیج بود از اینهمه تناقض و حیرون مونده بود که کدوم یکی از حرف بزرگترا رو قبول کنه مثلا تا همین چند وقت پیش هر بار که دفتر نقاشیش رو خط خطی می کرد پدرش دعواش می کرد و میگفت که بابا جون خط کج نکش ! یادت باشه که همیشه خط صاف بکشی
ولی امروز تو بیمارستان وقتی می دید که هر بار بقیه می گن که خط توی تلویزیونی که به مامانش وصل کرده بودند داره هر لحظه صاف و صاف تر می شه ، خط پیشونی پدر کج و کجتر می شد
وبه همین خاطر ار باباش پرسید: بابا چرا ناراحتی؟ خط صاف که بد نیست؟
مگه خودت به من نمی گفتی که همیشه خط صاف بکش؟
حالا مامان هم داره خط صاف می کشه که!. پس چرا ناراحتی؟
گریه پدرش در اومد و رو به دختر گفت: دخترم این خطهارو خدا داره برای مامان می کشه .تازه بابا جون همیشه که خط کج بد نیست
لا اقل ایندفه خط کج خیلی خوبه . حالا برو از خدا بخواه که اون خطا رو کج کنه و گرنه دیگه مامانی رو نمیبینی
دل دختر بچه هوری ریخت
اگه مامانی نباشه اونوقت من چیکار کنم!؟
به همین خاطر با همون زبون کودکی رو به خدا کرد و گفت: خدا جون من که سرازکار بابام در نمی یارم و حرفاش رو متوجه نمی شم
تا حالا بهم می گفت که خط کج بده . ولی امروز می گه که خط کج خیلی خوبه
تازه بابا می گه که اگه تو تو اون تلویزیون یه خط کج نکشی من دیگه مامانم رو نمی بینم
خدایا برای توکه اینهمه چیز رو آفریدی
مثل فیل که خیلی بزرگه
حالا برات سخته که فقط یه خط کج ناقابل تو تلویزیون بکشی!؟
نه عزیزکم اصلا سخت نیست. بیا اینم یه خط کج خیلی بزرگ تو تلویزیون فقط به خاطر تو . و این خط کج رو به عنوان هدیه تولدت از من بپذیر
این حرفی بود که کودک همون لحظه شنید و نمی دونست که از کجا ، ولی شنید
و از فردای همون روز بود که هر بار مادرش به مناسبت روز تولد دختر بچه کیک تولد می پخت هر سال می دید که یه خط کج بزرگ رو کیک به اون کوچیکی افتاده
|
|
|
|
|
((یک ساعت ویژه))
مردی دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
((انعام پیشخدمت))
پسر بچهای وارد یک بستنیفروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوهای چند است؟" پیشخدمت پاسخ داد : " ۵۰ سنت". پسربچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:" یک بستنی ساده چند است؟" در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: "۳۵ سنت". پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت: "لطفا یک بستنی ساده". پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ، دو سکه پنج سنتی و پنچ سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت...
((تغییر دنیا))
بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: «کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگ تر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!!!» | ||
|
|
||
|
سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت:
والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم. والدين گفتند: پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي پيدا كند. | ||
|
|
||
|
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. پسری نابینا بدلیل مشکلات زندگی گدایی می کرد .کنار خیابان نشسته بود و کلاهی جلوی پاهای خود گذاشته بود . همراهش یک تخته سیاه بود که روی آن نوشته شده بود:نابینا هستم، کمکم کنید! یک روز گذشت،اما فقط چند سکه در کلاه پسر انداخته شد.پسر با این سکه ها یک نان کوچک برای خودش خرید و روز دوم همچنان در کنار خیابان نشست معلم دانشگاه از کنارش گذشت، با همدردی در کلاه پسر پولی انداخت. وقتی که نگاهش به جمله روی تخته سیاه افتاد، چند دقیقه با خود فکر کرد و جمله قبلی را پاک کرد و کلمات دیگری نوشت بعد از آن، پسر نابینا متوجه شد که افراد بیشتری به او برای تهیه غذا لباس و غیره کمک می کنند .روز دوم با شنیدن صدای قدم زدن مرد صدای پایش را شناخت و از او پرسید:جناب آقا، می دانم شما کیستید ؟ دیروز به من کمک کردید. از شما تشکر می کنم. اگر ممکن است بگویید چه اتفاقی افتاده است ؟ مرد خندید و گفت:تغییرات کوچکی روی تخته سیاه دادم و نوشتم :ا مروز روز زیبایی است.اما من نمی توانم آن راببینم…
پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود، به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره دریایی به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دخترکی را دید که ستارههای دریایی را میگرفت و یکی یکی آنها را به دریا میانداخت. پیر مرد به دخترک گفت: دختر کوچولوی احمق، تو که نمیتوانی همه این ستارههای دریایی را نجات بدهی، آنها خیلی زیاد هستند. دخترک لبخندی زد و گفت: میدانم ولی این یکی را که میتوانم نجات دهم و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت و این یکی و به دریا انداخت و این یکی.....
آن روز صبح یک دسته صورت حساب تازه رسیده بود. نامه ی شرکت بیمه، از لغو شدن قرارداد هایشان خبر می داد. | ||
|
|
||
|
توي يه موزه ي معروف که با سنگ هاي
مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسيار زيباي مرمريني به نمايش گذاشته شده
بودند که مردم از راه هاي دورو نزديک واسه ديدنش به اونجا مي اومدن. | ||
|
حتماً از تاثیر اولین برخورد در طرف مقابل آگاه هستید. فکر می کنید اولین چیزی که به طرف مقابلتان نشان می دهد کـه چـه نـوع آدمـی هسـتـیـد چیـسـت؟ بــله، نـحوه دست دادنتان...
سـعی کنـیـد هـمیـشه سـفـت و مـحکم دست بدهید، این باعث میشـود کـه در اولین برخورد تاثیر خوبی بگذارید. بعد از بـررسـی و دقــت زیاد روی این موضوع، دست دادن را به پنج گروه تقسیم بندی کرده ام که هر کدام نشان دهنده ی نوعی شخصیت است.
دست دادن با دست های خیس
مسلماً دست دادن های زننده و تنفر آور انواع بسیاری دارد، اما دست دادن با دستهای خیس بدترین آنهاست. حتماً توجه داشته باشید که قبل از دست دادن با کسی دست های خود را کاملاً خشک کرده و آنها را از عرق پاک کنید.
در اینجا به دو نکته برای چگونگی خشک نگاه داشتن دست هایتان اشاره می کنیم:
1- قبل از رفتن سر قرارهای مهم یا مصاحبه های کاری دست هایتان را خوب شسته و بعد خشک کنید. دقت کنید که تا موقع دست دادن با فرد مزبور از بستن دست هایتان جلوگیری کنید. چون باعث گرم شدن دست ها و نتیجتاً عرق کردن آنها می شود.
2- دستان خود را قبل از دست دادن خشک کنید. همیشه دستمالی برای این کار با خود همراه داشته باشید.
دست دادن شل و ول
دست دادن شل و ول نشاندهنده ی ضعف، نداشتن اعتماد به نفس، نداشتن علاقه و ثبات است. مسلماً این خصوصیات متضاد قدرت و استحکام است که ویژگی افراد محترم و موفق است. توصیه می کنم اگر حالت دست دادنتان شل و ضعیف است، هنگام دست دادن کمی نیرو صرف کنید. مطمئناً دست دادن سفت و محکم تاثیر بسیار بهتری در مخاطب می گذارد.
دست دادن نوک انگشتی
مطمئنم قبلاً برایتان اتفاق افتاده است. یک نفر هنگام دست دادن نوک چهار انگشتتان را می گیرد و نمی گذارد که دستتان کاملاً در دستش قفل شود و بعد دستتان را به سختی می فشارد. باید سعی کنید تا می توانید از چنین دست دادنی خودداری کنید. البته ممکن است گاهاً به طور تصادفی یا وقتی عجله دارید برایتان پیش آید. اما به شما توصیه می کنم در این مواقع از فرد مخاطب عذرخواهی کرده و دوباره با او دست بدهید. ممکن است کار خوبی نباشد اما در ذهن فرد مقابل می ماند که چقدر برایش احترام قائل بوده اید.
دست دادن خیلی محکم
قدیمی ها معمولاً اینطور دست می دادند. احتمالاً تا به حال با چنین موردی برخورد کرده اید. فردی احساس می کند قوی ترین مرد جمع است و هنگام دست دادن دستتان را مثل لیمو می چلاند. درست است که من از دست دادن محکم خوشم می آید اما این استحکام نباید موجب ناراحتی طرف مقابل شود.
دست دادن دوستانه و خودمانی
مردم باید عادت کنند دست دادن های عجیب و غریبشان را کنار بگذارند. نیازی به شعبده بازی نیست: یک دست دادن ساده، محکم و دوستانه کافی است.
درست است که دست دادن مسئله ای پیش پا افتاده است اما می تواند عامل مهمی در مصاحبه ها و جلسه های اجتماعی شود. سعی کنید که خیلی راحت اما محکم با فرد مقابل دست داده و در چشمانش نگاه کنید تا بهترین تاثیر را در برخورد اول روی فرد مقابل بگذارید .
يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو به طرف پلنگ نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتماً يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقاً منظور منم همين بود!
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش!
صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود.
تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زد و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!
خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشهگي. براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.
وقتي داشتيم برميگشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نميكنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.
وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد لباس مناسبي بپوشم تا امروز هميشه به يادتون بمونه شما هم راحت باشيد راحت راحت .
در جواب بهش گفتم خواهش مي كنم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقهاي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچههام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارك» رو ميخوندند.
... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!!
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .
به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .
- منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم
هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم ! اون گفت : جیم .... من می دونستم که تو به کمک من میایی ...
به خود آییم و بخواهییم
که انسان باشیم...
به خود آییم و بخواهییم
که انسان باشیم...
ایستادگی کنید تا روشنی بخشید
شمع های افتاده، خاموش می شوند.
سه معجزه از برادرمان مسیح هست که تا کنون در کتاب مقدس ثبت نشده است:
اول این که او کسی بود چون من و تو
دوم این که او حس شوخ طبعی داشت
سوم این که او می دانست پیروز است، اگر چه مغلوب است.
¤ نویسنده: یگانه
من در ذات چیز چه دارم؟
خورشید می تابد و ابر می بارد و ستاره می درخشد و چشمه می جوشد و رود می خروشد و زمین می روید و گل
می شکفد و پرنده می خواند و نسیم می وزد و ...
چرا که
تابش در ذات خورشید است و بارش در ذات ابر.
جوشش در ذات چشمه است و خروش در ذات رود.
رویش در ذات زمین است و شکفتن در ذات گل.
خواندن در ذات پرنده است و وزش در ذات نسیم و ...
که اگر جز این بود........!؟
راستی من که انسانم و اشرف مخلوقات ،در ذات خویش چه دارم؟؟؟
خداوند حقیقت است
چنان چه حقیقت را بیان کرده باشی
یا حقیقت را کشف کرده باشی
خداوند را تجربه کرده ای
از درون و برون
خداوند زیبایی است
چنان چه چیز زیبایی خلق کرده باشی
در هر یک از اشکال بی نهایت
خداوند را تجربه کرده ای
از درون و برون
خداوند خوبی است
چنان چه کار خوبی انجام داده باشی
یا خوش نیت باشی
و چنان چه خوبی را درون خودت یا دیگران دیده باشی
خداوند را تجربه کرده ای
از درون و برون
آنان مرا دیوانه می پندارند چرا که روزهایم را به طلا نخواهم داد
من آنها را دیوانه می پندارم چرا که گمان می کنند روزهایم قیمتی دارند...
دیشب باران گریه می کرد
صدایش را می شنیدند
ولی
از پشت پنجره نگاهش می کردند
تا خیس نشوند
حالا فردا
کمی دیر کند باران
نماز باران می خوانند
به کعبه گفتم: تو از خاکی منم خاک
چرا باید دور تو بگردم؟
ندا آمد: تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا تا من بگردم
اگر برگ درخت در پاییز نمی افتاد
جایی برای روییدن برگهای بهاری پیدا نمی شد.
داشتن تغذیه ی سالم؟ نه.
ورزش؟ نه.
حفظ وزن متعادل؟ نه.
آزمایش و چِک آپ مداوم؟ نه؟
مصرف ویتامین ها و مواد معدنی مورد نیاز بدن؟ نه.
تنفس هوایی سالم و خوردن آبی سالم؟ نه.
ترک سیگار؟ نه.
داشتن ژن خوب؟ نه.
کشوری که در آن زندگی می کنید؟ نه.
دسترسی به تجهیزات پزشکی پیشرفته؟ نه.
پس چیست؟
همان چیزی است که به آن اعتقاد دارید!
تحقیقات علمی مربوط به رابطه ی بین فکر و جسم نشان داده است که وضعیت فکری و ذهنی انسان مستقیماً روی وضعیت بیوشیمی او—سیستم رابط شیمیایی بدن که عملکردهای بدن را کنترل می کند—تاثیر می گذارد.
و چه چیز وضعیت فکری و ذهنی را برمی انگیزد؟ اعتقادات و باورهای شما. باورهای شما، واکنش و عکس العمل شما در زندگی را تعیین می کند. همین اعتقادات است که ادراک شما نسبت به دنیا را رنگ آمیزی می کند. همین باورهاست که واکنش های شما به زندگی را برمی انگیزد و باعث می شود بیمار و ناخوش باشید یا سلامت طبیعی شما را تامین می کند.
این به آن معناست که اگر فقط روی احساسات تعارض، اضطراب، نگرانی، استرس، عصبانیت، افسردگی و بی اعتمادی متمرکز باشید، ممکن است تاثیرات خطرناکی روی وضعیت جسمانی شما داشته باشد.
عادت های شما در واکنشهايتان به اتفاقات زندگی، ممکن است باعث بالا رفتن فشارخون، پایین آمدن عملکرد سیستم دفاعی بدن، آسم، اختلالات گوارشی، ناباروری، بیخوابی، کمر درد، مشکلات پوستی، سرماخوردگی و آنفولانزا، سردرد و ... شود.
پزشکان معتقدند بیش از نیمی از ویزیت های پزشکی به خاطر مشکلات مرتبط با استرس است.
وقتی در نظر بگیرید که چقدر احساسات و رفتارهای ما در وضعیت جسمانی ما تاثیر می گذارد، تعجب آور نیست که پزشکان 60 تا 90 درصد از ویزیت های پزشکی را به خاطر مشکلات مرتبط با استرس و فشارهای روحی تخمین می زنند.
اینها مشکلاتی است که پزشکان قادر به تشخیص هیچ عامل و دلیل جسمی و فیزیکی برای آن نیستند—یعنی مشکلاتی که با راهکارهای معمول پزشکی برطرف نمی شوند.
حال ممکن است تصور کنید که پزشکان آزمایشات و معاینات کافی برای تشخیص علت بیماری انجام نمی دهند یا شاید هم بیماری ها و دردهای جدید وجود دارد که هنوز علم پزشکی قادر به تشخیص آنها نیست.
یا شاید هم فکر کنید فقط 10 درصد از بیمارها، دچار دردها و بیماری های "واقعی" هستند و برای آنها که دچار بیماری های مرتبط با استرس و فشارهای روحی هستند، همه چیز در فکر و ذهنشان می گذرد، یعنی "با اینکه احساس درد و ناراحتی میکنند، واقعا بیمار نیستند."
اما واقعیت مطلب این است که ما هنوز نمی دانیم که همه ی علائم مربوط به استرس هستند و مشکلات جسمی ما همواره در ذهن و فکر ما آغاز می شود، یعنی در طریقه ی واکنشات ما به زندگی.
علم نیروی ارتباطی بین فکر و جسم را تایید می کند.
تحقیقات علمی نشان داده است که فاکتورهای ذهنی-جسمی—مثل یک رفتار خودمختارانه یا یک دیدگاه خوش بینانه—بیش از هر چیز دیگری بر سلامت و طول عمر انسان تاثیر می گذارد.
حتی بیشتر از سلامت تغذیه، حتی بیشتر از ورزش کردن، بیشتر از داشتن ژن های خوب، و بیشتر از آب و هوا و سیگار نکشیدن.
تحقیقات علمی نشان داده است که استفاده از تکنیک های جسمی-ذهنی تعداد ویزیت های پزشکی را کمتر کرده، بهبودی را تسریع کرده، مصرف داروهای پزشکی را کاهش داده، بستری شدن در بیمارستان را کمتر کرده، علائمی ایجاد کرده که کمتر با زندگی در تعارض باشد، و حس کنترل افراد را بر سلامتیشان افزایش می دهد.
اما وقتی از همه جا می شنوید که با "تغذیه ی سالم، ورزش، خواب کافی، و آزمایش و چِک آپ منظم" سالم می مانید، باور این مطلب کمی دشوار خواهد بود.
به همین دلیل باید بطور مداوم به خودتان یادآور شوید.
تحقیقات پزشکی نشان داده است که عوامل ذهنی-جسمی بسیار بیشتر از رژیم های غذایی، ورزش، سیگار کشیدن، ژنتیک، و سایر عوامل تاثیر گذار بر سلامتی، تاثیر گذار است.
در واقع، این تحقیقات علمی نشان می دهد که افرادی که همه ی عادات خوب و صحیح (مثل تغذیه ی سالم، ورزش کردن، نکشیدن سیگار، و داشتن خواب کافی) را دارا هستند، اما فاقد فاکتورهای جسمی-ذهنی مثل داشتن دیدگاه خوشبینانه میباشند، نسبت به افرادی که با داشتن عادات بد، رفتارها و دیدگاه های سالم تر و مثبت تری دارند، از سلامت کمتری برخوردارند.
این به آن معناست که مثلاً شخصی که رفتارها و دیدگاه هایی خوش بینانه و راحت طلبانه دارد، اما هر روز چیز برگر می خورد، نسبت به شخص بدبینی که تلاش می کند از غذاهای سالم تغذیه کند سالم تر زندگی خواهد کرد.
اما اگر فکر و ذهن ابزاری اینچنین قدرتمند برای سلامتی است، چرا ما همیشه از رویکرد ارتباط جسمی-ذهنی استفاده نمی کنیم؟
علیرغم افزایش اعتبار علمی قدرت شفابخش ذهن، ما به ندرت از رویکرد رابطه ی جسم و ذهن برای سلامتی استفاده می کنیم، مگر به عنوان آخرین راهکار. دلایل این مسئله کاملاً مشخص است: در حوزه ی پزشکی و دارویی، این رویکرد از حمایت زیادی برخوردار نیست.
اینطور به نظر می رسد که برای مورد قبول واقع شدن این رویکرد در عرصه ی پزشکی به طور جدی، باید تغییرات زیادی رخ دهد. و قبل از اینکه بتوانیم از منافع و فواید استفاده از این نیروی قدرتمند شفابخشی بهره برداری کنیم، باید تغییرات زیادی در موسسات بزرگ، کل سیستم پزشکی، و درواقع فرهنگ به طور کل، ایجاد کنیم.
اما حقیقت مطلب این است که، تنها مانع موجود بر سر راه استفاده از این رویکرد، تک تکِ ما هستیم. این به آن معناست که فقط یک چیز را باید در این زمینه تغییر دهیم و آن ذهن خودمان است.
ذهن ما
از زمانیکه دکتر هربرت بِنسون مقاله ی خود را با نام واکنش رلاکسیون در سال 1975 نوشت، چیزهایی درمورد واکنش ذهن و جسم به گوشمان رسیده است.
تقریباً سی سال است که کتابهای مربوط به قدرت شفابخشی فکر و ذهن، در جهان پرفروشترین بوده اند. همه ی ما تقریباً خود را علاقه مند به این موضوع نشان میدهیم، اما وقتی بیمار می شویم، هر آنچه که درمورد قدرت رابطه ی ذهن و جسم برای سلامتی شنیده ایم را فراموش می کنیم و به جای استفاده از آن رویکرد، روانه ی دکتر می شویم و از او می خواهیم که ما را درمان کند.
اگر ذهن ما نیرومندترین وسیله برای سلامتی ماست، چرا برای تضمین سلامتی خود از این رویکرد استفاده نمی کنیم؟
چون ما باور داریم که اگر فقط با تغییر ذهن و فکرمان می توانیم بیماریمان را بهبود بخشیم، پس واقعاً بیمار نیستیم.
هیچ بیماری دوست ندارد بشنود، "مریضی فقط در فکر توست"، اما اینطور نیست که اولین چیزی که بعد از شنیدن بیماریتان به ذهنتان می رسد، استرس برانگیز باشد؟
اما وقتی پزشکتان علیرغم انجام آزمایشات مختلف، مشکلی را در شما نیابد، و به شما مشاوره ی روانشناسی را توصیه کند، چه؟ اگر شما هم مثل اکثریت آدم ها باشید، اصلاً این حرف به مذاقتان خوش نخواهد آمد.
مطمئناً شما "علائم مرتبط با استرس" را به صورت "خوش به حالتان، هیچگونه علائمی از یک بیماری جدی در شما دیده نمی شود. اینطور به نظر می رسد که مشکلتان به خاطر مشکلات زندگیتان است" ترجمه نخواهید کرد.
درعوض می شنوید، "همه چیز در فکر شماست. شما به خاطر جلب دلسوزی یا توجه دیگران این مشکل را برای خود به وجود آورده اید یا شاید هم مالیخولیایی باشید! شما واقعاً مریض نیستید!"
اگر باور داشته باشید که استفاده از رویکرد رابطه ی جسم و ذهن به این معناست که شما واقعاً مشکلی ندارید، چطور می توانید درمورد این رویکرد جدی فکر کنید؟
اما شواهد دال بر این است که همه ی مشکلات مربوط به سلامتی اول از اختلالاتی در سیستم انرژی بدن شروع می شود—که انعکاساتی از فقدان راحتی و آسایش فکری و احساسی در زندگی است. این اختلال در انرژی منجر به واکنشات فیزیکی و علائمی جدی می شود. و تاثیرات این احساس ناراحتی رفته رفته بیشتر می شود تا جاییکه به وضعیت ها و بیماری های واقعی و قابل تشخیص بدل می شوند.
اگر هوشیار باشید، با این ناراحتی ها در همان مراحل اولیه برخورد خواهید کرد و اجازه نخواهید داد که به بیماری هایی تبدیل شوند که از طریق آزمایشات و رادیولوژی قابل تشخیص باشند. اما تا وقتی که مشکلات ایجاد شده به واسطه ی استرس را هیچ قلمداد کنید، نیاز به آزمایشات بیشتر و بیشتر خواهید داشت تا جاییکه این علائم به صورت جدی و واقعی در شما به بیماری تبدیل شوند.
بهتر است جسماً بیمار باشید تا ذهناً.
اینطور به نظر می رسد که اکثر افراد دوست دارند به طور واقعی از طریق آزمایشات بیمار تشخیص داده شوند تا اینکه بفهمند طریقه ی واکنش آنها به زندگی آنها را بیمار کرده است. احتمالاً تصور می کنید که واقعاً بیمار بودن مزایای بیشتری برایتان خواهد داشت، چون قادر خواهید بود حس ترحم و دلسوزی دیگران را کسب کنید و همچنین برای شانه خالی کردن و طفره رفتن از کارهای مختلف به شما بهانه ی کافی خواهد داد.
اما در حال حاضر، قبول اینکه بیماریتان به خاطر استرس است، هیچگونه فایده ای برایتان نخواهد داشت درواقع، کمی هم تحقیر آمیز خواهد بود.
و باوجود آشکار بودن مسئله، باز هم همینظور فکر می کنیم و حاضر نیستیم که ذهنمان را عوض کنیم. باید بدانید که طریقه یواکنش شما به مسائل در زندگی، می تواند بیمارتان کند، واقعاً بیمار، حتی تا حد مرگ!
نیروی ارتباط بین ذهن و جسم کاملاً آشکار است اما عنصر سازنده ی آن چیست؟
به نظر جالب می آید که تحقیقات علمی، فاکتورهای ذهنی و فکری را مهمترین تاثیر موجود بر سلامتی تشخیص می دهد. اما ما هنوز روش به کار بستن این اطلاعات را کشف نکرده ایم، چون دانشمندان از عنصر فعال در فاکتور ذهن و جسم بی خبر هستند. آنها هنوز نتوانسته اند درمورد مکانیک ارتباط بین جسم و ذهن به یک تئوری مشخص برسند که با دیدگاه های علمی جهان هم مطابق باشد.
آیا احساس است؟ اگر اینطور است، چطور می توانیم تاثیرات آن را مثل قرص وارد جریان خونمان کنیم؟ آیا موقعیت اجتماعی است؟ آیا تحصیلات است؟ آیا ازدواج است؟ نماز خواندن و مسجد رفتن است؟ داشتن دوست و رفیق است؟ آیا صمیمیت است؟
همه ی این موارد (و جز آن) در سلامتی مؤثر شناخته شده اند. اما علم هنوز ثابت نکرده است که عنصر اصلی آن عمل ها، انتخاب ها یا واکنش های بیوشیمیایی خاص نیست، بلکه باور است. باور و اعتقاد است که درک ما را از امنیت، راحتی، انجام کارها، لذت، قدرت، و آزادی به وجود می آورد.
باور به عنوان عنصر فعال با دیدگاه علمی جهانی جور درنمی آید. باور را نمی توان شمرد یا اندازه گرفت. همینطور قابل مشاهده هم نیستند. شما نمی توانید توجه را وزن کنید یا ادراک را بشمارید. از اینرو دانشمندان به دنبال یک ماده ی شیمیایی، یک هورمون یا چیزی هستند که روشن کند ذهن شما چطور بر جسمتان تاثیر می گذارد.
اما تا زمانیکه علم در حال تغییر است، باور را نمی توان عنصر فعال و سازنده ی ارتباط بین ذهن و جسم دانست و از اینرو دانشمندان قادر به دریافت زیادی در این رابطه نخواهند بود.
پس از چه کسی در این رابطه باید کمک بگیرید؟
پزشکتان مطمئناً نخواهد توانست به شما بگوید که چطور از نیروی ارتباطی بین ذهن و جسمتان برای ارتقاء سلامتیتان کمک بگیرید. تا حدودی ممکن است به این خاطر باشد که دانشمندان قادر به درک این رابطه نیستند. و قسمتی هم به این دلیل که پزشکتان چیزی در این رابطه در دانشگاه پزشکی نخوانده است. و قسمتی هم به این خاطر که شما اصراری بر آن ندارید.
شاید هم به این خاطر است که شما دوست دارید پزشکتان بگوید "واقعا" بیمار هستید، و دوست ندارید از زبان او بشنوید که همه ی مشکلات فقط "در ذهن شماست!"
و از کسی در این رابطه اطلاعات نمی گیرید چون به کسانی که اطلاعاتی در مورد چگونگی سالم ماندن در اختیارتان قرار می دهند اعتماد می کنید. و آنها فقط به شما می گویند که چطور خوب غذا بخورید، ورزش کنید و به طور منظو برای انجام آزمایشات نزد پزشک بروید.
شما از کسی در این رابطه اطلاعات نمی گیرید چون کسی به شما نمی گوید که مهم است. و مقامات بهداشتی هم تصور نمی کنند که این مسئله از اهمیت برخوردار باشد چون مردم در این زمینه اطلاعات نمی خواهند.
به همین خاطر است که هیچ جا نشان و اعلامیه ای نمی بینید که به شما آموزش دهد چطور با دیدی متفاوت به زندگی نگاه کنید تا سالم بمانید. به این خاطر نیست که مقامات بهداشتی چیزی در رابطه با ارتباط ذهن و جسم به گوششان نخورده است، اما از آنجا که نمی دانند چطور نتایج این تحقیقات را به صورت قانون و دستورالعمل ترجمه کنند، چطور می توانند به شما بیاموزند که چطور از ذهنتان برای حفظ سلامتی استفاده کنید. تنها چیزی که می گویند این است که از "استرس" دوری کنید.
چقدر خوش بینی در روز کافی است؟
روش های قدیمی همه خوب بوده است، قانون ها و دستورالعمل هایی که به ما میگفت چه بکنیم و چه نکنیم، چه بخوریم و چه نخوریم تا سالم بمانیم. اما ارتباط ذهن و جسم، رویکردی جدید به مسئله ی سلامتی است، رویکردی که آن سنجش های عینی و علمی را هم ندارد. رویکرد ارتباط فکر و جسم رویکردی ذهنی و غیرعینی است. و برحسب باورهایتان به شما می گوید که چه چیز برایتان خوب است و چه چیز بد است.
و با اینکه تحقیقات علمی اشاره بر این دارد که فاکتورهای ذهنی مثل داشتن دیدگاه خوش بینانه، هدفمندی و اعتماد به نفس برای سلامتی بهبودی بخش هستند، اما نمی تواند برای شما مشخص کند که هر روز باید چقدر خوش بین باشید. هیچ کس قادر به تعیین میزان هدفمندی روزانه ی انسانها نیست. و کسی نمی داند چه مقدار اعتماد به نفس می تواند شما را از ابتلا به بیماری ها حفظ کند.
چون گفتن اینکه چطور غذا بخورید و چقدر ورزش کنید آسان تر از گفتن این است که چطور دیدتان را به زندگی تغییر دهید. از اینرو پزشکان و مسئولان بهداشتی جامعه مداوماً می گویند که تغذیه ی صحیح و ورزش می تواند سلامتی شما را تضمین کند.
شما پیش از این هم از ارتباط ذهن و جسم استفاده کرده اید، اما نه تعمداً!
شاید دلیل اینکه ما دنبال اطلاعات بیشتر درمورد ارتباط ذهن و جسم نیستیم این باشد که فکر می کنیم آن را کاملاً می فهمیم و درک می کنیم. چون رسانه ها آن را فقط در قالب مثبت اندیشی، دوری از استرس و داشتن رفتار و منش خوب معرفی می کنند و این تعریف ساده باعث می شود فکر کنیم که همیشه از آن استفاده می کنیم.
اما واقعیت هم همین است. ما از آن استفاده می کنیم اما نه تعمداً!
اگر با عمد و آگاهی از نیروی ذهنی خود استفاده کنیم-- یعنی یاد بگیریم که چطور خود را ریلکس کنیم، یاد بگیریم که چه باورها و اعتقاداتی را انتخاب کنیم که احساس خوبی در ما ایجاد کند، یاد بگیریم که چطور توجه مان را از چیزی به چیزی دیگر معطوف کنیم و چطور دیدگاهمان را تغییر دهیم—می توانیم دردهایمان را تسکین دهیم، سیستم گوارشی بدنمان را تنظیم کنیم، تنفسمان را آزاد کنیم، پوستمان را نرم و لطیف کنیم، سردردها و کمردردهایمان را از بین ببریم، با ناباروری خود مقابله کنیم، فشار خونمان را پایین بیاوریم، بی خوابیمان را درمان کنیم، نیاز به دارو و درمان را در خوا کاهش دهیم، و حتی کارهایی انجام دهیم که معجزه به نظر می رسند.
اما همه ی اینها چیزی بیشتر از آن تعریف ساده ی "هنگام مشکلات فقط لبخند بزنید" است.
برای این منظور باید قادر باشید احساسات خود را بفهمید تا بتوانید از انتخاب هایی که منجر به فشار و استرس می شود دوری کنید. باید عادات هوشیاری، توجه و انتخاب کردنتان را تغییر دهید.
چرا به همان داروهایمان اکتفا نکنیم؟
به نظر بسیار ساده تر است که به پزشکی غرب اطمینان کنید و به جای اینکه تلاش کنید که بفهمید چه در درونتان می گذرد و طریقه ی زندگی و دیدگاه هایتان را تغییر دهید، فقط داروهایتان را مصرف کنید. اگر فکر می کنید همین روشها برایتان خوب است، پس به همان ادامه دهید. اطمینان کامل به انتخاب هایتان خود دارویی بسیار قوی است.
اما برای خیلی ها داروهای جدید برطرف کننده ی مشکل نیست و فقط خوردن دارو نتوانسته به طور کامل علائم بیماری را در آنها از بین ببرد یا علائم در جایی از بین رفته و در جای دیگری ظاهر شده اند.
اگر فکر می کنید داروهایتان نتوانسته مشکلتان را برطرف کند، شاید تنها راه درمان بیماریتان این باشد که نگاهی به درونتان بیندازید. ممکن است به سادگی خوردن یک قرص نباشد، اما مطمئن باشید که تاثیرات آن بسیار عمیق تر و گسترده تر هستند.
همانطور که قبلاً ذکر شد، برای این منظور باید اول یاد بگیرید که چطور عادات اعتقادی خود را که باعث بیماریتان می شود را تغییر دهید و دریابید که راه های دیگری هم برای نگاه کردن به اطرافتان وجود دارد و بعد انتخاب کنید.
و چون برایتان ناآشنا نیست، به نظرتان ساده می آید، اما باید بدانید که اینقدرها هم که فکر می کنید آسان نیست و نیاز به تلاش بسیار زیادی دارد.
با استفاده از این تکنیک ها می توانید همان نتایجی را بگیرید که با مصرف دارو میگرفتید. مثلاً بیماران افسرده ای که داروهای ضدافسردگی مصرف می کنند، تغییرات مفیدی در مغزشان صورت می گیرد و در بیماران افسرده ای که سعی می کنند با تغییر طرز فکرشان از درمان های روانشناختی استفاده کنند، همان تغییرات مفید صورت میگیرد.
البته اینکه یاد بگیریم چطور طرز فکرمان را تغییر دهیم بسیار دشوارتر از خوردن دارو است اما طبق تحقیقات انجام گرفته بیمارانی که روی تغییر عادات و طرز فکر خود کار می کنند، برگشت بیماری بسیار کمتر صورت می گیرد.
تغییر نگرش به زندگی، مشکل را از ریشه حل می کند، در صورتیکه خودرن دارو اینکار را نمی کند. از اینها گذشته، این تغییر نگرش علاوه بر بهبود بیمار فواید بسیار زیادی هم در زندگی فرد خواهد داشت. و همین کافی است که دست از راحت طلبی بردارید و برای تغییر خود کمی تلاش کنید.
آیا بهتر نیست که از دارو و جراحی دوری کنیم؟
بگذارید واضح تر بیان کنم: استفاده از دارو، انجام جراحی، یا هر نوع روش درمانی دیگر هیچ اشکالی ندارد. این درمان ها مثل کاتالیزورهایی عمل می کنند که شما را هرچه سریعتر به سمت بهبودی می کشانند.
همانطور که با استفاده از نیروهای ذهنی می خواهید دردتان را تسکین دهید یا علائم بیماری را از خود دور کنید، با مصرف دارو یا انجام جراحی هم به همان نتیجه می رسید. پس یادتان باشد که هر عملی که شما را بیشتر به سمت سلامتی سوق دهد برایتان مفید است. "بهتر" و "بدتر" وجود ندارد.
پس چرا به همان دارو و درمان، جراحی، چِکاپ های ماهیانه و سالیانه، تغذیه ی سالم و ورزش اکتفا نکنیم؟
چون استفاده از تکنیک های ارتباطی ذهن و جسم فوایدی در بر خواهد داشت که دارو و درمان قادر به ایجاد آن نیست.
یادتان باشد: اگر روشی که الان استفاده می کنید برایتان کارساز است، به کارتان ادامه دهید. اما اگر فکر می کنید که هنوز هم مشکل دارید و با دارو و درمان های پزشکی سلامتی خود را به طور کامل به دست نمی آورید، بهتر است که در کنار درمان هایتان، از تکنیک های ذهنی استفاده کنید.
وقتی در کنار درمان های پزشکی، تکنیک های ذهنی را هم به کار بندید، قادر خواهید بود که مشکلتان را ریشه ای درمان کنید و تاثیری در بهبودی شما خواهد داشت که مصرف دارو به تنهایی قادر به ایجاد آن نیست.
وقتی ببینید چطور رفتار و منشتان بر سلامتیتان تاثیر می گذارد، در انتخاب های درمانی خود احساس راحتی بیشتری خواهید کرد و احساس اعتماد به نفستان نیز افزایش خواهد یافت که پایه و بنیاد سلامتی است.
مثلاً بیماران افسرده ای که قرص ها و داروهای ضد افسردگی مصرف میکنند، تصور میکنند که مغزشان برای درست کار کردن نیازمند مواد شیمیایی است و هیچ اعتمادی به بدن خود ندارند.
برخلاف این، بیماران افسرده ای هستند که با تغییر نگرش و شیوه ی زندگی برای درمان بیماری خود تلاش می کنند، یا این تکنیک های ذهنی را با مصرف دارو و درمان های پزشکی ادغام می کنند. مطمئناً این گروه نتایج بسیار بهتر و بادوام تری به دست می آورند و اعتماد خود را بدنشان از دست نمی دهند.
علائم بیماری نشانه های هشدار دهنده هستند، نه مشکلات!
یکی از جنبه های استفاده از رویکرد ارتباطی ذهن و جسم، تعریف دوباره ی اصطلاحات آشناست تا بتوانید موقعیت خود را به طرز متفاوتی تشخیص داده و با آن برخورد کنید.
طبق رویکرد ذهن و جسم، یک علامت، یک نشانه ی هشدار به حساب می آید مثل چراغ هشدار روغن در خودرو. این علائم به شما می گویند که اختلالی در جریان طبیعی انرژی های بدن به وجود آمده است. این اختلالات احتمالاً به واسطه ی یک فشار یا تنش به وجود آمده است—یک تعارض درونی که مرتبط به طریقه ی برخورد شما با مسائل و مشکلات در زندگی است.
آنطور که ما معمولاً با مقوله ی سلامتی برخورد می کنیم، این علائم را نشانه ی هشدار نمی بینیم. ما این علائم را خودِ مشکل می پنداریم. مثلاً فکر میکنیم که افسردگیمان به واسطه ی شیمی مغزمان ایجاد شده است اما حقیقت مطلب این است که شیم مغز ما می تواند برحسب طریقه ی واکنش ما به مسائل زندگی ایجاد شده یا تغییر کند.
و چون ما فکر می کنیم که علائم، خودِ مشکل هستند، فکر می کنیم که راه حل ان هم خلاص شدن از شر این علائم است. اما این دقیقا مثل این می ماند که وقتی چراغ روغن ماشین روشن شد، به مکانیک برویم و از او بخواهیم که این چراغ هشداردهنده را بردارد یا یک تکه چسب روی آن بچسبانیم که دیگر نبینیمش.
علائم—یعنی شیمی مغزی که منجر به افسردگی می شود، دردهای شما، بیخوابی، سردرد، ناباروری، فشار خون بالا، سندرم خستگی مزمن و امثال این—منشاء و منبع بیماری نیستند، مهم نیست که چقدر دردآور، آزاردهنده یا خطرناک باشند.
از آنجا که این علائم برای این به وجود می آیند که توجه شما را به منشاء بیماریتان جلب کنند، بهتر است که علائم بیماری را درمان نکنید، بلکه به دنبال منشاء و منبع این علائم باشید. وقتی فقط به دنبال درمان علائم بیماریتان باشید، نتیجه این خواهد بود که این علائم در جاهای دیگر باز خود را نشان خواهد داد.
وقتی بفهمید که چطور طریقه ی واکنش دادن شما به زندگی بر شما و سلامتیتان تاثیر می گذارد، و واکنش های متفاوتی را انتخاب کنید، قادر خواهید بود که این مشکلات را از ریشه درمان کرده و از بین ببرید.
آیا استفاده از رویکرد ذهنی-جسمی فوایدی هم برای سلامتیتان به همراه خواهد داشت؟
- آیا فکر می کنید از مشاوره با یک متخصص پزشکی فایده ای خواهید برد؟
جلوی آینه بروید و یکی از این متخصص های پزشکی را خواهید دید.
همه ی این متخصصین یک چیز می گویند: با استفاده از رویکرد جسمی-ذهنی میتوانید وقتی مشکلی از نظر سلامتی برایتان پیش می آید، به درک خود از آن مشکل اطمینان کنید.
- آیا احساس نگرانی، اضطراب، و فشار می کنید؟
این روزها حتی وقتی بیمار هم نباشید، برای سلامتیمان احساس نگرانی می کنید.
استرس و فشارهای روحی، یکی از اصلی ترین مؤلفه های مشکلات مربوط به سلامتی به حساب می آید. این روزها دیگر آرامش و آسایش معنی خود را از دست داده است. به همین خاطر است که اکثر ما به دنبال راهی برای سالم ماندن هستیم.
موقعیت های استرس زا و تنش آور هیچوقت از بین نمی روند، اما با استفاده از رویکرد ذهن و جسم، یاد می گیرید که چطور هوشیارانه با این موقعیت ها برخورد کنید.
وقتی یاد بگیرید که چطور از مهارت های کنار آمدن و سازگار شدن با محیط استفاده کنید، قادر خواهید بود واکنش های عادتی خود را در موقعیت های استرس زا تغییر دهید.
- آیا گرفتار بیماری های سخت و مزمن هستید؟
ممکن است با محدودیت ها، دردها، بلاتکلیفی های بیماری های مزمن و سخت دست به گریبان باشید.
مشکلات و بیماری های مزمن رو به پیشرفت هستند اما علم پزشکی توانایی چندانی برای مقابله با آنها ندارد. از دیدگاه ارتباط جسم و ذهن، علائم بیماری های مزمن، هشدارهای دردآور جسمی هستند که مدت زیادی است که پیام های آن نادیده گرفته شده و فقط با خوردن قرص و دارو قابل درمان نیستند. برای درمان این بیماری ها، باید ریشه و منشاء آنها را پیدا کرد، نه اینکه فقط برای از بردن علائم بیماری تلاش کنیم.
با استفاده از رویکرد ارتباط جسم و ذهن، افرادی که مبتلا به بیماری های مزمن هستند، می توانند با جریان طبیعی انرژی سالم در بدنشان دوباره ارتباط برقرار کرده، علائم را به کمترین حد خود برسانند، عملکرد بدنشان را تقویت کنند و دوباره حس کنترل و آزادی جسمی خود را به دست آورند.
- آیا برای بیماریتان تشخیص نهایی صورت گرفته است؟
ممکن است پزشکان تشخیص داده باشند که شما مبتلا به یک بیماری بسیار سخت و خطرناک هستید. اما مطمئناً هنوز شما به مداوایتان امیدوارید.
اگر حاضرید هر کاری از دستتان برمی آید برای بهبود سلامتیتان انجام دهید، چرا تکنیک های ارتباط ذهن و جسم را امتحان نمی کنید؟ با این روش قادر خواهید بود ترسهایتان را فرونشانده و دوباره به زندگی امیدوار شوید.
- آیا دچار علائم مشکل ساز و همیشگی هستید؟
ممكن است همیشه احساس خستگی کنید. یا افسرده باشید. یا هر وقت که از خانه بیرون می روید، سرما بخورید یا آنفولانزا بگیرید. یا چندین و چند سال باشد که دچار بی خوابی هستید. یا اینکه نمی توانید حامله شوید. ده ها یا شاید صدها بیماری و مشکل وجود دارد که ممکن است خطرساز و کشنده نباشند اما باعث می شود احساس ناراحتی، بیچارگی، نگرانی و خستگی کنید.
تکنیک های ارتباط ذهن و جسم، راه های درمانی را پیش روی شما قرار می دهد که درمان های پزشکی قادر به انجام آنها نیست. با استفاده از این تکنیک ها چه به تنهایی چه همراه با درمان های دیگر، باعث می شود بیماریتان را از ریشه درمان کنید و فقط با علائم بیماریتان سر و کله نزنید.
- درد دارید؟
سردرد دارید؟ کمر درد، درد مفاصل، یا دردهای دیگر اذیتتان می کند؟
درد یکی از مهمترین دلایل برای رفتن ما به سمت دارو و درمان است و معمولاً جزء دشوارترین علائم بیماری است که باید با آن دست و پنجه نرم کنیم.
با استفاده از روش ها و تکنیک های ارتباط ذهن وجسم قادر خواهید بود دردهایتان را برطرف کرده و دوباره به زندگی برگردید.
- آیا بالا رفتن سن برایتان مثل یک سرازیری یک دره است که قادر به اجتناب از آن نیستید؟
تحقیقات علمی انجام گرفته روی افراد صدساله نشان داده است که پیر شدن سالم هیچ ارتباطی با خوب غذا خوردن، ورزش کردن، مداوم برای چکاپ نزد دکتر رفتن، و داشتن ژن خوب ندارد.
درعوض، دانشمندان دریافته اند که افرادی عمری طولانی می کنند که فاکتورهای ارتباط ذهن و جسم مثل اتکاء به نفس و خوش بینی را دارا باشند. پیری ذاتاً نشانه ی ناتوانی نیست.
این می تواند مژده ای به همه ی ما باشد. هیچوقت برای یاد گرفتن طریقه ی استفاده از تکنیک های ذهنی برای تقویت سلامتی جسمی و تغییر شیوه ی زندگی دیر نیست.
- آیا به دنبال زندگی غنی تر و پربارتر هستید؟
اکثر افرادی که به دنبال تکنیک های ذهنی هستند می خواهند بهترین زندگی ممکن را داشته باشند.
آنها از اینرو علاقه مند به دانستن این تکنیک ها هستند، چون می دانند که این شیوه ی درمانی فقط به کارکرد و عملکرد فیزیکی بدن شما نمی پردازد بلکه همه ی جوانب زندگی شما را در نظر می گیرد: جسم، ذهن، روح و روان، احساسات، ارتباطات، کار، مسائل مالی، و خلاقیت های فردی.
با به کار بستن این تکنیک ها، احساس توازن و تعادل بیشتری در زندگی داشته و به اهدافتان نزدیک تر خواهید بود.
رویکرد ارتباط جسم و ذهن، راهی است به سوی حس واقعی سلامت.
مهم نیست انگیزه تان چه باشد، مهم نیست علائم بیماریتان چه باشد، مهم نیست با چه مشکلاتی دست به گریبانید، برای دست یافتن به سلامتی واقعی، باید بیاموزید که چطور هوشمندانه اصول این تکنیک ها را در زندگیتان به کار بندید.
اما فکر نمی کنم بتوانید این اطلاعات را از پزشکتان بگیرید.
این به آن خاطر نیست که پزشکتان به این روش ها و تکنیک ها اعتقاد ندارد، نه. یادتان باشد همین پزشک ها هسند که همیشه و همیشه گفته اند 60 تا 90 درصد از بیماری ها به خاطر استرس بیماران است.
اما تا وقتی که علم پاسخ سؤالات ما را در این زمینه کشف نکرده است، باید برای اعمال این تکنیک ها روی پای خودمان بایستیم.
کجا می توایند برای استفاده از تکنیک های ارتباط ذهن و جسم، درخواست حمایت و کمک کنید؟
در موقعیت کنونی، برای این منظور باید خودتان تحقیق کنید و اینکار نیاز به خواندن و آزمایش های بسیار زیاد دارد.
باید بتوانید بین همه ی اطلاعات صحیح و غلط، توصیه ها درست و نادرست، تحریفات و رهنمودهای عالی که در جریان تحقیقات خود پیدا می کنید، از طرق امتحان و آزمایش بهترین ها و درست ترین ها را انتخاب کنید. و این کارها حتی اگر مقدار زیادی وقت اضافه هم داشته باشید، کاری دشوار و زمان بر است.
اگر شما هم مثل من باشید، وقتی مشکلی برای سلامتیتان پیش می آید اصلاً حال و حوصله ی پای کامپیوتر نشستن و در اینترنت دنبال اطلاعات گشتن ندارید و یا اصلاً حوصله ندارید که به کتابخانه بروید و بین صدها و هزاران کتاب دنبال دیدگاه ها و نقطه نظرات صحیح در این رابطه بگردید.
من تحقیق کرده ام.
بیش از 25 سال است که به این موضوع علاقه مند شده و روی آن کار کرده ام. وقتی برای اولین بار درمورد ارتباط جسم و ذهن در سلامتی تحقیق می کردم، خوشحال شده بودم که می توانم با تغییر طرز تفکرم، وضعیت جسمانیم را هم تغییر دهم. تنها دغدغه ام این بود که بفهمم چطور می توانم این کار را که بیشتر برایم شبیه به جادو بود، انجام دهم.
به همین دلیل بود که هر چیزی که در مورد شفابخشی و نیروی ذهن بود را مطالعه کردم.
اما هر چه بیشتر خواندم و تحقیق کردم، گم گشته تر شدم.
توصیه های مخالف و متضاد در این زمینه زیاد است.
اطلاعات بسیار زیادی از نویسنده های معتبر وجود دراد که هیچ معنا و مفهومی ندارند.
ار آنجا که اکثر کسانی که درمورد رابطه ی ذهن و جسم مطلب می نویسند پزشک هستند، وفاداری بی حد و حصر آنها به نقطه نظرات علمی دنیا باعث می شود نتوانند ایده های مربوط به نیروی ذهن را بپذیرند و طریقه ی عملکرد آن را دریابند.
و آندسته از پزشکان که متافیزیک عقیده دارند هم قانون های جدیدی در رابطه با سلامتی می سازند که حتی از قانون های سنتی پزشکی نیز محدود کننده تر هستند.
من سعی داشتن تا خوانده هایم را به کار ببندم، اما هیچوقت آنطور که فکر می کردم موفق نبودم.
دوست داشتم بدانم که کجای کارم اشتباه بوده است. چطور می توانستم بفهمم که کدام اطلاعات اشتباه بوده و کدام صحیح بوده است؟ یا نقطه ی مشترک این اطلاعات در کجا بوده؟
در تحقیق از عنصر فعال
تا آنجا که می توانستم هر نشان و مدرک و اطلاعات از تاثیرات هوشیاری و ذهن بر جسم را جمع کردم.
در این زمینه در رابطه با تاثیر خوش بینی بر سلامتی، واکنش پلاسیبو، علاج های ناخودآگاه انواع سرطان اطلاعاتی گرد آورده و همچنین تحقیقاتی روی صدساله ها انجام دادم.
کتاب هایی درمورد فیزیک کوانتوم مطالعه کردم تا ببینم کدام علم بیشتر با انرژی تاثیر گذار بر جهان رابطه دارد.
همچنین روی گفته های دانشمندانی که تاثیر نیروی ذهن را بر جسم انکار کرده اند تحقیقاتی انجام دادم.
همه ی این تحقیقات به یکجا ختم می شد و آن اینکه عنصر اصلی در رابطه ی ذهن و جسم، ادراک و باور است. همچنین از طریق این تحقیقات بود که دریافتم چرا همه ی ما به ایده ی رابطه ی جسم و ذهن علاقه مندیم اما این رویکرد را در زندگی خود به کار نمی بندیم.
چرا علم و پزشکی در برابر رابطه ی ذهن و جسم و تاثیر ذهن بر لامتی مقاومت می کند؟
وقتی تاریخچه ی علم و پزشکی را بررسی کردم، متوجه شدم که چطور دیدگاه جهانی علمی و اعتقادات و باورهای موجود در رابطه با سلامتی و عملکرد بدن طی دو هزار سال گذشته تغییر کرده است.
من به وضوح دریافته ام که فرهنگ های مختلف همیشه ابتدا دربرابر طرز فکر های جدید، تئوری های جدید، و دیدگاه های جدید مقاومت کرده اند اما در آخر آن را پذیرفته اند. واکنش های منفی نسبت به تئوری های جدید مربوط به سلامتی در گذشته، تقریباً مشابه با واکنش های اخیر به رویکرد ارتباط ذهن و جسم می باشد.
علیرغم این واقعیت که علم قادر به توضیح رویکرد ارتباط ذهن و جسم نیست، اما شواهد دال بر این است که این رویکرد کاملاً واقعی و مفید است. برای پذیرفتن این مطلب فقط کافی است کمی ذهنتان را باز کنید و این ایده ها را برای خود تحلیل کنید.
شواهد بیشتر برای پشتیبانی از رویکرد ارتباط ذهن و جسم.
من دریافته ام که بسیاری از حوزه های تحقیقاتی علمی به اثبات رسانده اند که انرژی فکری—چیزی که ما قادر به رویت و اندازه گیری ان نیستیم و به نظر نمی رسد که بخواهیم آن را باور کنیم—قادر به تاثیرگذاری بر دنیای فیزیکی است.
روانشناسی سلامتی حوزه ای است که فقط منحصر به آزمایش و بررسی تاثیرات فاکتورهای ذهنی و احساسی بر سلامتی می باشد.
تحقیقات انجام گرفته بر فرضیه های بالینی نشان می دهد که ما توانایی معجزه آسایی برای به کار انداختن نیروی کنترل هشیار بر عملکردهای غیر هشیار فیزیکی خود داریم.
تحقیقات بسیاری نیز به اثبات رسانده است که ما دارای یک "انرژی زنده ی جهانی" هستیم. کار محققان روانشناسی، تحقیقاتی که شباهت هایی عجیب بین دوقلوهایی که جدا از هم بزرگ شده اند نشان می دهد، این واقعیت که انسان های چند شخصیتی ممکن است یک لحظه با یک شخصیت مبتلا به دیابت باشند و با تغییر شخصیتشان دیگر دیابت نداشته باشند، و آزمایشاتی که نشان می دهد حیوانات وقتی صاحبانشان به خانه برمی گردند می فهمند.
در مسیر تحقیق درمورد نیروی ارتباط ذهن و جسم، هرگونه راه درمانی و تئوری های مختلف را بررسی کردم: مثل پزشکی غرب، پزشکی چینی، طب سوزنی، هومئوپاتی، رادیونیک، علم مسیحیت، جادوگری و افسونگری، هونا، رنگ درمانی، رایحه درمانی، ماکروبیوتیک (دنش طولانی کردن عمر از راه رژیم غذایی)، کیروپراتیک (فن ماساژ و جابه جا کردن ستون فقرات)، و طبیعت درمانی.
هیچ فرمول ساده ای برای تضمین سلامتی پیدا نکردم.
شاید علاقه ای به شنیدن آن نداشته باشید.
هرکسی که بخواهد چیزی به شما عرضه کند یا بفروشد—چه دیدگاه و نقطه نظرش باشد، چه کالا یا خدمات—لازم است که شما را متقاعد کند که آن چیز دستورالعملی ساده دارد و موفقیت شما را تضمین می کند.
خوب می دانید منظورم چیست اما باز هم برایتان مثال می زنم:
"با این رژیم غذایی هر غذایی که دوست دارید را بخورید و 0 پوند در ماه لاغر شوید!"
"با مصرف آنتی اکسیدان، از سرطان به دور باشید!"
"فقط یک اسپری از آن کافی است تا همه ی کثیفی ها پاک شود!"
علیرغم این حقیقت که این ادعاها هیچوقت حقیقت ندارند، اما همه ی ما باز به دنبال چنین اطمینان خاطری می گردیم که زندگی را به نظرمان ساده کند.
با این تفاسیر فکر می کنم من هم باید با همین روش شما را علاقه مند کنم:
"از نیروی شکفت انگیز ذهنتان استفاده کنید تا برای همیشه بیماری هایتان را از بین ببرید!"
"سه راز برای درمان همه ی بیماری ها!"
"فقط کمی از نیروی ذهنیتان اسپری کنید تا علائم بمیاری به طور کل نابود شوند!"
با ضمانت!!
من هم خبر خوب و هم خبر بدی در این زمینه برایتان دارم.
اخبار بد اینکه، اگر به دنبال یک فرمول برای سلامتی هستید، بهتر است از همان روش های سنتی پزشکی استفاده کنید. مسئولان بهداشتی حاضرند انواع و اقسام فرمول ها را به شما عرضه کنند.
و برای آندسته از افراد راحب طلب باید بگویم که استفاده از این تکنیک ها بدون تلاش و تکاپوی شخصی و فقط با استفاده از یک فرمول ساده امکانپذیر نیست.
و اما خبر خوب
با سالها تجربه و تحقیق و استفاده از این اطلاعات و آموزش به دیگران برای استفاده از آن، دقیقاً می دانم که مشکل شما در به کار انداختن این تکنیک ها کجاست و برای برداشتن موانع راهتان چه باید بکنید. و این ر می تونم بریتن تضمین کنم: وقتی شروع به ستفاده از این تکنیک ها برای سلامتیتان کردید، خواهید دید که چطور سلامتی و زندگیتان در مسیری تغییر خواهد کرد که بور آن قبلاً برایتان غیرممکن بود.
پس قدم بعدی شما برای تغییر طرز فکرتان برای بهبود سلامتیتان چیست؟
یادتان باشد، هیچ راهکار دائمی و همیشکی برای استفاده از ارتباط ذهن و جسم وجود ندارد. تغییر فکرتان طوری که احساس بهتری در شما ایجاد کند، نیاز به تمرین و ممارست فراوان دارد. برای این منظور باید سعی کنید همیشه تصمیماتی اتخاذ کنید که بهتر و پرفایده تر از تصمیمات قدیمیتان بوده باشد.
آشنا شدن با عادت های جدید نیاز به تلاش بسیار زیادی دارد. فهم و دریافت احساساتتان و تطابق دادن آنها با انتخاب هایی که در زندگی دارید، به سعی و کوشش نیاز دارد.زمان می برد که یاد بگیرید چطور به جای واکنش های استرس زا و تنش آور به مسائل، ریلکس باشید.
این تلاش ها ممکن است باعث ترستان شود و پایتان را پس بکشد، اما بدانید که غیرممکن نیست. فقط کافی است که انگیزه تان را از دست نداده و دست از تلاش برندارید.
فراموش نکنید - - نمی توانید کلید خاموش ارتباط جسم و ذهن را فشار دهید.
این به آن معناست که باید یاد بگیرید که از این تکنیک ها با هوشیاری استفاده کنید، چون این ارتباط همیشه در همه ی مشکلات فعال است و هیچوقت از کار نمی افتد.
یادتان باشد، همه ی بیماری ها را می توان با استفاده از تکنیک های ارتباط ذهن و جسم درمان کرد. مهم نیست که چه راه های درمانی دیگری را هم جز این انتخاب کنید.
سلامتی شما در همه ی جوانب وقتی تامین می شود که یاد بگیرید که چطور از نیروی ذهنتان برای اعمال تاثیر مثبت بر واکنش هایتان به زندگی استفاده کنید.
و باز هم یادتان باشد که شواهد زیادی برای اثبات این مسئله در دسترس است: تحقیقات علمی ثابت کرده اند که ذهن شما نیرومندترین ابزار برای ارتقاء سلامتیتان است.
این یعنی مهم نیست که چه راه و روش درمانی را اتخاذ کنید، اگر همراه با روش های دیگر از تکنیک های ارتباط ذهن و جسم هم استفاده کنید مطمئناً نتیجه ی بهتری عایدتان خواهد شد. از این طریق قادر خواهید بود هر مشکلی چه بزرگ و چه کوچک را برطرف کنید.
پس اگر واقعاً نگران سلامتیتان هستید، فکر می کنم وقتش رسیده باشد که فکرتان را عوض کنید!
آری تندیسی که تحمل ضربات تیشه صنعتگر را نداشته باشد مسلماً تندیس زیبایی نخواهد شد
سکوت زادگاه سخن های بزرگ است
چنان باش که به هر کس بتوانی بگویی مثل من رفتار کن. (کانت
کورش کبیر:
فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزای بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل بدهند.
هيچ وقت براي لذت بردن از زندگي و براي عوض شدن دير نيست.
*بزرگترين آزادي بشر ، توانايي تصميم گيري و انتخاب نگرش هاي خويشتن است.
*محروميت،استعدادهايي را شکوفا مي سازد که در خوشي پوشيده مي مانند.
*اغلب مردم به همان اندازه شاد هستند که ذهن خود را براي آن مهيا کرده اند.
*اغلب مشکلات در واقع ناشي از فقدان فکري است.
*نبرد هاي زندگي هميشه به نفع قوي ترين ها يا سريع ترين ها پايان نمي پذيرد بلکه دير يا زود ازآن کسي است که بردن را باور دارد.
*برخي از انسانها هر چيز را همان گونه که هست،مي بينند و مي پرسند:چرا ديگران روياهاي چيزي را در سر مي پرورند که هرگز نبوده و مي گويند:چرا که نه!!!
*يکي از مهمترين مهارت ها در آرام بودن،فکر نکردن به مسائل کوچک است.دومين مهارت کوچک شمردن تمام مسائل است.
*لازم نيست هر کاري را که انجام مي دهيد با موفقيت همرا ه باشد. بعضي ها با چشم پوشي از موفقيت، آرامش خود را حفظ مي کنند.
*امکان تغيير در زندگي هست.ديگران اين کار را کرده اند.
***آنتوني راببنز مي گويد:((از زندگي خود يک شاهکار بسازيم))***
سيزده خط براي زندگي(گابريل گارسيا ماركز)
1-دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه بخاطر شخصيتي كه من از تو ميگيرم
2-هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود
3-اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
4-دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
5-بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.
6-هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
7- تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
8-هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
9
-شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر ميتواني شكر گزار باشي.
10-به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.
11-هميشه افرادي هستند كه تو را ميآزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.
12-خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را ميشناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.
13-زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق ميافتد كه انتظارش را نداري.
)
هفت نصيحت از مولانا 1- گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود) 2- باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد) 3- اگركسي اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب) 4- وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ) 5- متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك) 6- بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا ) 7- اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)
جملات آموزنده از بزرگان !!!!
1- عامه ي مردم روح خود را مي فروشند تا با عايدات آن عمري را با وجدان طي کنند ( لوگان پارسال اسميت ) .
2- هرگز به دوستانت کاستي هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئنن هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر نمي بخشند ( لوگان پارسال اسميت ) .
3 - جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است ( سايمن استرانسکي ) .
4 - پول همه چيز زندگي نيست اما مي تواند همه چيز را بخرد ( ادموند استاکول ) .
5 - ازدواج عوام ، آنان را از شخصيت تهي و از خصوصيات اخلاقي خالي مي کند ( رابرت لويي استيونسن ) .
6 - ازدواج مکالمه ي طولاني دو انسان است که هر ازچند گاه به مشاجره مي انجامد ( رابرت لويي استيونسن ) .
7 - جامعه ي آزاد جامعه اي است که افراد منزوي در آن امنيت کامل داشته باشند ( آدالي استيونسن ) .
8 - براي اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگي کردن بر اساس آن است ( آدالي استيونسن ) .
9 - انتهاي راه، مرگ است ؛ تکامل در انتهاست ؛ هيچ چيز کامل نيست ؛ يک معادله با سه مجهول ( جيمز استفنر ) .
10 - يک مرد بدون زن مثل ماهي بدون آب است اما يک زن بدون مرد مانند يک ماهي بدون دوچرخه است (گلوريا استاين
) .
11 - بدون تو تحمل بهشت ممکن نيست و با تو دوزخ ديگر مکاني جهنمي نيست ( جان اسپارو ، سنگ نوشته اش بر قبرهمسرش ) .
12 - تعريف من از ازدواج چنين است : قضيه با دو نفر آغاز ميشود که زندگي را بدون وجود يکديگر غيرقابل تحمل مي بينند و بعد از مدتي به همان دو نفر ختم مي شود که حالا ديگر زندگي را در کنار هم غيرقابل تحمل مي بينند (سيدني اسميت
) .
13 - عشق مثل باد روده است تا موقعي که در وجود توست خودت را ناراحت مي کند و زماني که ابراز مي شود ديگران را مي آزارد ( سرجان ساکلينگ ) .
14 - اين يک اصل غيرقابل ترديد است : کساني که دائما از شرافت حرف مي زنند از آن بويي نبرده اند ( رابرت سرتيس ).
15 - هميشه دوست داشتم فرصتي دست مي داد تا فروتني را تمرين کنم اما همواره به خاطر مي آوردم که من مهم تر از آن هستم که اوقاتم را صرف چنين اموري کنم ( اسحاق سينگر ) .
16 - انقلاب ستمديدگان را آزاد نمي کند تنها استثمارگران را عوض مي کند ( برنارد شاو ) .
17 - عشق ، خطاي فاحش فرد در تمايز يک آدم معمولي از بقيه ي آدم هاي معمولي است ( برنارد شاو ) .
18 - او هيچ چيز نمي داند ولي تصور مي کند وتظاهر مي کند که همه چيز را مي داند ، اين تعريف مختصر يک نماينده ي مجلس است ( برنارد شاو ) .
19 - دو تراژدي دردناک در زندگي وجود دارد : يکي اينکه در عشقت ناکام شوي و ديگر اينکه به وصال عشقت برسي( برنارد شاو ) .
20 - زماني که گفتم تا آخر عمر مجرد مي مانم نمي دانستم که آنقدر عمر مي کنم که ازدواج کنم ( ويليام شکسپير ) .
21- تا بحال هيچ فيلسوفي قدم به عرصه خاک نگذاشته که بتواند دندان درد را تحمل کند. (ويليام شکسپير)
22- هرچه بيشتر انسان ها را مي شناسم، سگ ها را بيشتر ستايش مي کنم. (ايوان شفر)
23- زماني که پريان از رقصيدن و روحانيون از گوشه نشيني دست برداشتند، عمر دنياي شاد به پايان مي رسد. (جان سلدن)
24- واعظ مي گويد: چنان کن که من مي گويم، نه چنان که من مي کنم. (جان سلدن)
25- خداوند، شرير را به اندازه کافي بر تخت نگه ميدارد تا فرصت کافي براي توبه کردن داشته باشد. (سوفي سگور)
26- براي شاد بودن، تنها به بدني سالم و حافظه اي ضعيف نياز داري. (آلبرت شوايتزر)
27- در زندگي نه هدفي دارم نه مسيري، نه منظوري و نه حتي معنايي. اما شادم و اين نشان مي دهد که يک جاي کار ايراد دارد. (چارلز شولز)
28- فقرا نمي دانند که تنها دليل آنان براي زندگي، تمايل ما به تظاهر به برخورداري از فضيلت سخاوت است. (ژان پل سارتر)
29- آنان که گذشته را به خاطر نمي آورند مجبور به تکرار آن هستند. (جرج سانتايانا)
30- من مرداني را دوست دارم که مردانه رفتار کنند، قوي و کودکانه. (فرانسواز ساگان)
31- وقايعي مثل انقلاب، تنها شروع جذابي دارند. (هوارد ساکلر)
32- اگر تمامي ما قدرت جادويي خواندن افکار يکديگر را داشتيم نخستين چيزي که در دنيا از بين مي رفت عشق بود. (برتراند راسل)
33- احساس وظيفه در کار نيکو و در روابط آزاردهنده است. انسان ها تشنه محبت اند نه مراقبت. (برتراند راسل)
34- ترس از عشق، ترس از زندگي است و آنان که از عشق دوري مي کنند مردگاني بيش نيستند. (برتراند راسل)
35- زندگي خوب، زندگي شاد است، البته منظور من اين نيست که اگر شما خوب باشيد حتما شاد خواهيد بود. منظور من اين است که اگر شما شاد باشيد خوب زندگي خواهيد کرد. (برتراند راسل)
36- زن زشت وجود ندارد، تنها زناني وجود دارند که حوصله نشستن جلوي آينه و آرايش را ندارند. (هلنا روبنيشتين)
37- بعد از ازدواج ديگر عشق نيست. تنها زندگي است. (رومن رولان)
38- قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هايي مي انديشد که شما گفته ايد اما بعد از ازدواج مرد، قبل از اين که شما حرف بزنيد به خواب مي رود. (هلن رولان)
39- دختري که ازدواج مي کند، توجه جمع کثيري از مردان را با بي اعتنايي يکي از آنان عوض مي کند. (هلن رولان)
40-انكه ديرتر از همه عهد مي بندد در بر اوردن پيمانش از همه وفادار تر است .(ژان ژاك روسو)
نرگس جوان زيبايي بود كه هر روز مي رفت تا زيبايي خود را در در ياچه اي تماشا كند چنان شيفته خود مي شدكه روزي به درون درياچه افتاد و غرق شد در جايي كه به آب افتاد گلي روييد كه نرگس ناميدندش .وقتي نرگس مرد اورياد ها – الهه هاي جنگل – به كنار درياچه آمدند كه از يك در ياچه آب شيرين به كوزه اي سر شار از اشكهاي شور استحاله يافته بود اورياد ها پرسيدند : چرا مي گريي در يا چه گفت: براي نرگس مي گريم اورياد ها گفتند : آه شفت آور نيست كه براي نرگس مي گريي و ادامه دادند هرچه بود با آ نكه همه ما همواره در جنگل در پي اش مي شتافتيم تنها تو فرصت داشتي از نزديك زيبايي اش را تماشا كنيدر ياچه پرسيد : مگر نرگس زيبا بود اوريادها شگفت زده پاسخ دادند : كي مي تواند بهتر از تو اين حقيقت را بداند ؟ هرچه بود هرروز در كنار تو مي نشست .درياچه لختي ساكت ماند سر انجام گفت: من براي نرگس مي گريم اما هرگز زيبايي او را نيافته بودم براي نرگس مي گريم چون هر بار از فراز كناره ام به رويم خم مي شد مي توانستم در اعماق ديدگانش بازتاب زيبايي خود را ببينم.
شهر هرت
شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگ ه رو مي شناسن
شهر هرت جايي است که همه ب َد َ ن مگر اينکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر
شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن
شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن
شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري
شهر هرت جاييه که موسيق ي حرام است حرام
شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي
شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ...
شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه
شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن
شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ..
شهر هرت جايي است که .......
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست !!!!!!
ساقي نبور باده بر افروز جام ما
مطرب بگو كه كار جهان شد بكام ما
ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم
اي بيخبر ز لذت شرب مدام ما
چندان بود كرشمه و ناز سهي قدان
كايد به جلوه سرو صنوبر خرام ما
هرگز نميردآنكه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما
ترسم كه صرفه نبرد روز باز خواست
نان حلال شيخ ز آب حرام ما
مستي به چشم شاهد دلبند ما خوشست
زان رو سپرده اند به مستي زمام ما
اي باد اگر به گلشن احباب بگذري
زنهار عرضه ده بر جانان پيام ما
گونام زياد به عمدا چه ميبري
خود آيد آنكه ياد نياري زنام ما
حافظ زديده دانه اشكي همي فشان
باشد كه مرغ وصل كند قصد دام ما
درياي اخضر فلك و كشتي هلال
هستند نعمت حاجي قوام ما
دلخوش عشق شما نيستم اي اهل زمين
به خدا معشوق من بالايي است
خويشاوند ياسم , برادرزادهء بهار, که اگرچه در زمستون به دنيا آمده ام, شبيه شکوفه هاي سيبم . بلند پروازي را بيشتر مي پسندم اما زندگي به من آموخت که هرچقدر هم که پرنده بلندپروازي کند عاقبت غذايش را روي زمين خواهد جست.
مهم ترين چيزها در مورد من :
- مي دانم که روشن ترين خانه ء هرکسي , چشمان اوست , هنگامي که اميد ميهمان قلبش باشد.
- مي دانم که پرواز به غير از بال , آسمان را نيز مي خواهد.
- به چشمان خويش آموخته ام که هر چيز ارزش ديدن ندارد پس پليدي ها را نخواهم ديد
- مي دانم که درخت مهرباني تنها درختي است که باد پاييزي آن را نمي لرزاند
- بغض يک پروانه کافي است مرا عمري بگرياند
از گناه نفرت داشته باش نه از گناهکار (گاندي)
زن
زن "ريحانه آفرينش" ، در طول تاريخ همواره مورد بحث و توجه بزرگان واقع گرديده و ديدگاه هاي مختلفي در مورد او وجود دارد.
در مطلب ذيل مختصرا سخن بعضي از بزرگان در بيان جايگاه، مقام و ارزش زن ارائه گرديده است:
رسول اکرم (ص) : بهترين متاع دنيا ، همسر شايسته است .
حضرت علي (ع) : دختر ، فرزندي است مهربان ، مونس ، مددکار ، مبارک و مربي .
3- امام سجاد (ع) : بهترين ِ فرزندان شما دخترانند .
امام صادق (ع) : دختر « حسنه » و پسر « نعمت » است ، حسنه ثواب و نعمت حساب دارد .
امام صادق (ع) : بيشترين خوبي در وجود زنان است .
امام خميني (ره) : از دامن زن است که مرد به معراج مي رود .
علامه اقبال لاهوري : زن کانون پرفروغ خانواده ، مرکز مهر ، مظهر عشق ، نمايشگر پاکي ، نمونه عطوفت و چشمه عنايت است .
لامارتين : منشأ هر کار بزرگي زن است ، زن کتابي است که جز به مهر و محبت خوانده نمي شود.
امرسون : تمدن چيست ؟ نتيجه نفوذ زنان پاکدامن است .
« شيلر » شاعر انگليسي : هر کجا مردي يافت شد که به مقامات عاليه رسيده يقيناً زني پاکدامن او را همراهي کرده است .
ناپلئون : اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسي پرورش مي داد ؟
آناتول فرانس : زن رسماً مربي مرد و مهّذب اخلاق اوست .
ويليام شکسپير : چيزي که زن دارد و مرد را تسخير مي کند ، مهرباني اوست ، نه سيماي زيبايش .
گوته : زن تاج سر آفرينش است ، او شريک زندگي و يار ساعات درماندگي است.
برنارد شاو : زن شاهکار خلقت است .
به پسرم درس بدهيد
او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد ، انسان صديقي هم وجود دارد . به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد .
اگر مي توانيد ، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد . به او بگوييد تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .
به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد . به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .
ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .
به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .
به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد ة اما از او يك نازپرورده نسازيد . بگذاريد كه او شجاع باشد ، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد ، پسرم كودك كم سال بسيار خوبي است
هيچ وقت براي لذت بردن از زندگي و براي عوض شدن دير نيست.
*بزرگترين آزادي بشر ، توانايي تصميم گيري و انتخاب نگرش هاي خويشتن است.
*محروميت،استعدادهايي را شکوفا مي سازد که در خوشي پوشيده مي مانند.
*اغلب مردم به همان اندازه شاد هستند که ذهن خود را براي آن مهيا کرده اند.
*اغلب مشکلات در واقع ناشي از فقدان فکري است.
*نبرد هاي زندگي هميشه به نفع قوي ترين ها يا سريع ترين ها پايان نمي پذيرد بلکه دير يا زود ازآن کسي است که بردن را باور دارد.
*برخي از انسانها هر چيز را همان گونه که هست،مي بينند و مي پرسند:چرا ديگران روياهاي چيزي را در سر مي پرورند که هرگز نبوده و مي گويند:چرا که نه!!!
*يکي از مهمترين مهارت ها در آرام بودن،فکر نکردن به مسائل کوچک است.دومين مهارت کوچک شمردن تمام مسائل است.
*لازم نيست هر کاري را که انجام مي دهيد با موفقيت همرا ه باشد. بعضي ها با چشم پوشي از موفقيت، آرامش خود را حفظ مي کنند.
*امکان تغيير در زندگي هست.ديگران اين کار را کرده اند.
***آنتوني راببنز مي گويد:((از زندگي خود يک شاهکار بسازيم))***
نوشته هاي يك كودك نفهم
موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟(طنز)
قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد.
سال گذشته پسر خاله ام زيرچرخ تريلي رفت و له گشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم
و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشتم پسرخاله ام را پيدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون دليل!
من در پارسال خيلي درس خواندم ولي نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند. پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كار كنم
و اوستاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو سه بار با ماشين
يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در كارهاي خانه به مادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت
و من را خيلي ماچ مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشپزحانه مي گذاشت.
در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار حامله است و
پدرم مي گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي گويم چون مي دانم كه بچه اي به اين اندازه از هيچ كجاي خواهرم در نخواهد آمد!
در سال گذشته ما به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. من در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند
و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم! پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هي به من ميگويد:
كپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهد، پدرم عصباني مي شود!
در سال گذشته ما به عيد ديدني رفتيم و من حدودا خيلي عيدي جمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت
و آنتن ماهواره اي خريد كه بسيار بد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي ناموسي نگاه مي كند و بشكن مي زند.
پدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب(شراب) و ماست و خيار مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير
بي تو، مهتاب شبي، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم.
در نهانخانه جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي:
- « از اين عشق حذر کن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن،
آب، آيينه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است؛
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کني، چندي از اين شهر سفر کن»!
با تو گفتم:« حذر از عشق!؟- ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمناي تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم...»
باز گفتم که:« تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذز از عشق ندانم، نتوانم!»
اشکي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، ناله تلخي زد و بگريخت...
اشک در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد که: دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه کشيدم.
نگسستم، نرميدم.
***
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم،
نه گرفتي دگر عاشق آزرده خبر هم،
نه کني ديگر از آن کوچه گذر هم...
بي تو، اما، به چه حالي من از آن کوچه گذشت
سيزده خط براي زندگي(گابريل گارسيا ماركز)
1-دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه بخاطر شخصيتي كه من از تو ميگيرم
2-هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود
3-اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
4-دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
5-بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.
6-هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
7- تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
8-هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
9
-شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر ميتواني شكر گزار باشي.
10-به چيزي كه گذشت غ